پنجشنبه ای که هم دوست داشتم برم و خودمو به یک تفریح خوشمزه مهمون کنم هم دوست داشتم بمونم خونه و استراحت کنم.
دیدم قدرت خونه موندنه بیشتره
دوست داشتم ریلکس کنم .
برای ترشح شادی در مغزم دلم بوی غذای خونگی می خواست.
شروع کردم به پختن باقالی پلو .
شوید های تازه ی سبز خیلی خوش رنگ رو روی تخته ی چوبی خرد کردم .
بوی شوید تازه در هوا پیچیده بود،ترکیبش با برنج دودی بوی زندگی می داد.
سیب زمینی برای تک دیگ گذاشتم .
تا غذا آماده بشه ورزش کردم ،با اینکه ورزش با وزنه رو کلا دوست ندارم ،همیشه در برنامه هفتگی ام دارمش ،می دونم لازمه. از اون باید ها که چندین ساله باهامه.
برای جایزه به خودم آخرش یک ربع یوگا کردم.
برای تکمیل عیش روز تعطیلم با میم و پسرک نشستیم فیلم "sully" رو دیدیم.
و با فیلمی اشک ریختم که شاید خیلی ها اشک نمی ریزند .
چون اتفاق انسانی هولناکی نمی افتاد.اما من می دیدم که انسانی در بحران قرار گرفته و به مرگ نزدیکه،اشکاممی یومدند پایین.
شاید برای زندگی یکساله ی اخیر در ایرانه که مرگ رو بیش از هر زمانی به آدمها نزدیک دیدم ،در بحران زندگی کردیم و سختی زیادی رو روان ما تحمل کرده،اینه که با فیلمی گریه میکنم که آدمها گریه نمی کنند .
یک فیلم که true story بود ، برام چقدر تداعی کرد کلاسم با احسان عبدی پور رو ، اینکه چطور ناداستان را داستانی روایت کنیم که آدمها بخونند و ببینند .
انگار اینطوری شدم ، همش دارم مهندسی معکوس میکنم،
چطور فیلنامه نوشته شده ،چطور کتاب نوشته شده و چقدر دوستش دارم.
دریچه های جدیدی به روم باز میشه که خیلی دوستش دارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر