کل روز خسته بودم و هیچکاری نکردم باز. جز اینکه یه کلاینت تیکت زده که ایمیل فراموشی پسورد براش فرستاده نمیشه، ولی وقتی چک کردم اصلا یوزرش وجود نداره. آدم باید خیلی خوششانس باشه کلاینتاش اینقدر خنگ باشن. فک کن اگه هرروز سوالهای چالشبرانگیز و مهم میپرسیدن، زندگی خیلی سخت میشد. همش دلم میخواست شکلات بخورم. ایو میگفت باید پتاسیم بخوری چون میگن اگه دلت شکلات میخواد یه موز بخور. :|
بعد از کار، هر چند دقیقه یبار یه ایده میداد که سرحالم بیاره:《 بریم رستوران "جغد سفید".》اون رستورانیه که خیلی خاطرهانگیزه واسمون چون اولین ماهگردمون رفته بودیم، و شد یه رسم که قبل عروسی هر ماه میرفتیم. برای دسر یه میز میارن هرچقد دلت خواست دسر بخوری. اون موقعها هنوز به شیر حساسیت داشتم آپشنام محدود بود. الانم ترس از دیابت دارم و ماهی دو بار بیشتر نمیخوام شیرنی بخورم، اصولا این هفته که بستنی رویاییمو خوردم دیگه میمونه تا دو هفته بعد که شیرنی بخورم. بعد گفت پیتزا سفارش بدیم. بعد گفت بریم ماهی بخوریم. بعد گفت بریم استیک بخوریم. اصلا حوصلهی بیرون غذا خوردن نداشتم ولی خیلی خوشال شدم که پیشنهاد جا میده، معمولا نمیده میگه تو انتخاب کن.
میخواستم برم استخر، ولی چون باشگاهش جدیده میترسم تنهایی برم. تازه اگه تا یازده سپتامبر نرم خیلی بد میشه چون باید گواهی پزشکیم ببرم، معلوم نیست کی بتونم برم.
عصر خودمو مجبور کردم که یه کاری کنم، تصمیم گرفتم کیک بپزم. هویجارو ریختم تو غذاساز. خورد که شدن ریختم تو کاسه با دارچین و گردو. بعد تخم مرغ و شکر و روغنو هم زدم به هویجا اضافهاش کردم. رفتم از کابینت صافی آرد و فریم کیک بردارم، بطری مولاکولا و کرنبری افتادن و شکستن. مولاکولا نوشابهی شهرمونه، کمشکرتر از کوکاکولاست و اون رستوران ماهی که میریم یه بطری ازین میده هربار. زمین شیشهخوردهای شد. ایو اومد کل آشپزخونه رو تمیز کرد درحالیکه من داشتم آردو میریختم تو مایهی هویجی. همه چیو ریختم تو قالب و فر. شامو حاضر کردم: لوبیا و کوفته قلقلی فریزری و مَدرَسی گوسفندی که از دیروز مونده بود، با نون خونگی. بعدش برای خودم از فریزر یه کیک شکلاتی ازینا که وسطشون مایع شکلاتی داغ میمونه گذاشتم تو فر کنار کیک هویج. میخواستم برای کیک هویج فراستینگ و خامه هم درست کنم ولی ایو فک کنم نمیخواست با من بیاد خرید گفت نمیخواد، و کیکو همینطوری خشکی خورد. منم قایمکی کیک خودمو خوردم. اینم خیلی بهشتی بود. حدودا یه سال بود تو فریزر مونده بود. ولی انگار باید یه سال میموند تا به امشب برسه تا منو به رویای دیگم برسونه. حقیقتش دیگه بعد از اون چیزی از دنیا نمیخوام و میتونم راحت سرمو بذارم زمین.
کیک بعدی که باید درست کنم کیک لیموییه. میخوام کاپکیکای نخودی و لوبیای سیاه هم درست کنم. یکم از لحاظ عقلی ناراحتم که عهد شیرنی نخوردنمو زیر پا گذاشتن و احساس انسان ضعیف بودن میکنم و امیدوارم چاق نشم و دیابت نگیرم، ولی دیگه چیکار کنم خیلیییی خوشمزه بود میخوام برم کل فریزرمو پر از این کیک کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر