۱۱ شهریور ۱۴۰۵

روز ۹۱ _ در انتظار مهر

 باورم نمی‌شه شد سه ماه که این‌جا دور‌هم می‌نویسیم و با هم حرف‌می‌زنیم. سه ماه، یعنی یک فصل! این یعنی ما یک فصل از زندگی‌مون رو باهمیم و شریک‌شدیم :) باز هم مرسی آیدا :*

تو ده روز اخیر، زیادی درینک نوشیدم. هی پیش اومد شب‌ها دور‌هم باشیم. زیاد هم نخوردما یه شب فقط مست شدم. مست خوب. من وقتی مشروب می‌خورم، غمگین‌تر می‌شم و احساساتی‌تر. و این واویلا‌ست واسه آدمی که همین‌طوریش هم مقدار زیادی قلبه و یه‌ کم مغز! روی رابطه‌مون هم اثر می‌ذاره. با این‌که غمگین می‌شم یه‌جورهایی، ولی به‌ دل‌خوری‌های بین‌مون و دل‌تنگی‌هام کم‌تر فکر‌می‌کنم، رهاتر می‌شم و تو سکس هم بیش‌تر می‌ترکونم. از وقتی‌که مستانه درباره‌ی ماشروم و علف و این‌ها نوشت و بچه‌ها گفتن یه رهایی و حال خاصی داره اونم تو سکس؛ ویرم گرفته ببینم با اون چه‌طوری می‌شم. اما امکان دسترسی‌م کمه فعلاً! مرد هم پایه نیست و دعوام می‌کنه بفهمه! 

اون‌وقت‌ها یه پسردایی داشتم که فعلاً قطع رابطه‌ست و نمی‌بینمش، با اون دو سه بار سیگاری کشیدم. تو طبقه‌ی وسط خونشون. که پذیرایی خونه حساب می‌شد. بعدش هم من رو ترک موتورش می‌نشوند و می‌رفتیم دم مدرسه‌ی دوست‌دخترش که حرصش رو دربیاره. منم به دختره یواشکی گفته‌بودم من دخترعمه‌ی الف هستم و خیالت راحت هیچی بین ما نیست و غصه نخور :)))


پا‌شدم پنجره رو باز کردم و نشستم رو لبه‌ی کاناپه و یه سیگار‌کشیدم. از این‌که هوا داره یه‌جوری می‌شه که می‌تونم پنجره رو باز کنم خوشحالم. بهتون گفتم که عاشق ویوی این خونه هستم؟ یادمه گفتم. با اینکه چیز خاصی نیست. اما هم کوه، هم آسمون، هم خود خیابون و شهر و درخت‌ها؛ همه‌چیز از این بالا پیداست. مولفه‌های مهم برای من :)

لاک ناخن پام رو عوض‌کردم و مرتب شد. نشستم چایی بخورم اَز یوژوال. یه پیرهن کوتاه حلقه‌ای تنمه. پیرهنه سفیده و طرح سگ و گربه داره روش. دخترک می‌گه به‌نظرم این رو باید می‌دادی به‌من و یه‌چیز دیگه می‌خریدی واسه‌ی خودت.
پوست رون و ساق پام انگار خشک‌شده. احتمالاً به‌خاطر آفتاب استخر چند‌روز پیشه. چون بیشتر تایم رو بیرون از آب، روی تخت دراز‌کشیدم و فکر‌کردم. کتاب‌خوندنم و قهوه‌ای‌تر شدم. مرد این‌دفعه اصلاً نفهمید. فکر‌کنم ذهنش خیلی شلوغ و درگیر کاره.


لوسیون شیری دخترک رو برداشتم و حسابی پاهام رو نرم‌کردم. چشم‌هام رو بستم و عمیق بو‌کشیدم. عاشق بوی لوسیون‌شیری‌ام. خلخال سوزن‌دوزی بلوچم رو بستم دور پام و پاهام قشنگ‌شد :)

دارم حاضر‌میشم برم دنبالش و از مدرسه بیارمش. کلاس رفع اشکال داشته.
از این‌که مدرسه باز می‌شه و می‌تونم دوباره پرسه بزنم تو شهر، خوشحالم. از این‌که می‌تونم زودتر برسم و برم کافه‌ی دم مدرسه، سهمیه‌ی چای و قهوه‌ی ظهرم رو اون‌جا بخورم، خوشحال‌ترم.
و از این‌که دم‌مدرسه‌ی جدیدش، یه کافه‌کتاب پیدا‌کردم، بیش‌تر خوشحال‌ترم.


و به این فکر‌میکنم که همه‌ی این‌ها درصورتی امکان‌پذیره، که جنگ نشه.
که خدا‌کنه نشه...


  

۹ نظر:

  1. دزیره 😍 عزیزم واقعا تو یک قلب بزرگی ❤️ چقدر بامزه که به دوست دختره خبر داده بودی :)))

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. عزیزمی ❤️ پسرداییم شاکی بود ولی :)))

      حذف
  2. منم هر چی تلاش میکنم به قضیه علف نمیرسم مرد هم میگه امتحان کرده بهش نساخته. کسی پایه نیست .

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. عجب! پس اونم اینطوریه! طفلکی من و تو ؛)

      حذف
  3. دزیره جان مَرد من هم پایه ی علف کشیدن نیست :/
    من مانده ام تنهای تنها :)
    منم خوشحالم که داریم به مهرماه نزدیک میشیم ، بچه ها می‌رن مدرسه و یه تایم خالی خالی فقط برای خودم دارم.
    البته امیدوارم تا اون زمان خاورمیانه بهم نریزه :/

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. عزیزم :))
      آره خیلی خوبه. به‌شرط همون آرامش و به‌هم نریختن خاور میانه!

      حذف
  4. دزیره حالا غصه علف رو نخور، امیدوارم روزهای خوشیمون زودتر بیاد 😘

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. نه نه غصه نمی‌خورم سایه جون خیالت راحت :)
      آره، منم امیدوارم زودتر خوشی‌ها بیان نفس راحت بکشیم عزیزم ❤️

      حذف
  5. بچه‌ها بچه‌ها
    مثکه دقیق نگفتم. اتفاقاً مرده بهتره علف نکشه. همون حضور جسمانی‌ش کافیه!

    پاسخ دادنحذف