۲۳ شهریور ۱۴۰۵

۱۰۰

 از عصر هرچی به شب نزدیکتر شدیم حالم بدتر شد. سرم رو با غذا پختن و کار گرم کردم. نمیدونم این یک ماه چطور اینقدر زود گذشت. به فردا شب این موقع نمیتونم فکر کنم و فقط میدونم دلم نمیخواد فردا از فرودگاه برگردم خونه. دلم میخواد برم یه طرفی گم و گور شم. میدونم فردا تحمل خونه چقدر سخته

از فرودگاه امام متنفرم

۷ نظر: