دیروز عصر دوست بچه با مامانش اومدن. مامانش میخواست آفیس تموم شده رو ببینه. بهش گفتم بلیط گرفتیم برای تعطیلات اکتبر میریم استانبول و من چند روزی اون وسط میرم ایران. خودش فرانسویه و پارتنرش اهل امریکای لاتینه. گفت که بعد از دوازده سال ازدواج، همسرش داره زبان میخونه امتحان بده و پرونده بذاره برای ملیت. و میگفت مردم جدی نمیگیرن ولی خیلی خطرناکه اگه یکی مثل لوپن (رهبر حزب راست فرانسه که اتفاقا خیلی هم طرفدارهاش طی سالهای اخیر زیاد داره میشه) بشه رئیس جمهور. که تاریخ داره تکرار میشه و شبیه قدرت گرفتن آلمان نازی و سال ۱۹۳۳ میشیم. من که طبیعتا نگفته باهاش موافق بودم. بعد یهو مرد از اتاق اومد بیرون گفت احتمالا تو مجبور بشی زمینی بری ایران. از بیست و چندم سپتامبر خدمات به شرکتهای هواپیمایی هم تحریمه و ممکنه پرواز از استانبول هم ممکن نباشه. من که واقعا برای زمینی رفتن هم اوکیام ولی جوری از دیروز عصر خالی شدم که خودمم تعجب کردم. حتی نشد بیام اینجا بنویسم. شاید حالا که روز شماری دارم میکنم برای رفتن، حتی فکر کردن به اینکه اتفاقی بیافته که نشه برم انقدر منو به هم ریخت.. هی میخواستم فکر نکنم اما خیلی یاد اون روزها و شبهای جهنمی بعد از دی ماه افتادم که کارم فقط گریه و دیدن فیلمها و عکسایی بود که ذره ذره میومد بیرون… فردا تولد باباست. قرار گذاشتیم برای ویدیو کال دسته جمعی. انقدر اینترنت گوشی مامان و بابا داغون بود که بعد از پنج دقیقه کلافه شدن رفتن. من موندم و خواهرم و برادرم.
:( هر دم از این باغ بری میرسد
پاسخ دادنحذفدقیقا همین حرف و حس رو دوستی که ساکن لیونه در بارهی نگرانی از آیندهی قدرت در فرانسه به زبون آورد چند روز پیش.
پاسخ دادنحذفامیدوار هستم سفرت به خوبی و بی دردسر انجام بشه.