از آخرین باری که بارون باریده خیلی میگذره... دلتنگشم...
شاید فکر کنی واسه ماهی که دیگه بارون معنا نداره! اما داره...
بارون که میباره انگار آسمون دستاش و دراز میکنه سمت دریا و میگه بغلم کن...
بذار تو بغلت حل شم...
منم تو فضای خنک هم آغوشی شون متولد میشم دوباره! خوشحال تر از همیشه! دلم میخواست میتونستم تمام ماهی های دنیا رو صدا کنم...
آرزوم این بود که تمام بچه ماهیا تو همچنین فضایی به دنیا می اومدن... جایی که عشق هست، مهر هست، ذوق هست، یکرنگی هست...
نه جایی که فاضلاب کارخونه ها میریزه تو دریا... که پر از بوی تعفنِ بی مسئولیتی ه!
خورشید کم کم درمیاد و نورش رو سطح آب میشه گندمزاری که توش میشه تا غروب قدم زد... حالا بالغ ترم... میدونم که فردا ممکنه به جای بارون یه کشتی نفتکش بیاد و نفت نشت شده ازش تمام دوستام و ازم بگیره اما من دست از شنا نمیکشم... رنج میکشم و گوشت تنم حل میشه تو نمک دریا، گل میزنم به سر عروس دریایی، اما دست از شنا کردن نمیکشم...
چون هیچی نمیتونه خونم و، آسمون و ازم بگیره!چون امیدوارم و چشم دوختم به ابرا که ببارن... که یه روز میبارن دوباره... دیر یا زودش و نمیدونم اما یه صدایی ته قلبم میگه که این آبی پهناور معلق، دوباره رنگین کمون و به چشم میبینه...
امیدوارم زودتر رنگینکمون رو ببینه و هیچ نفتی توی این آبی پهناور زیستبوم رو از بین نبره
پاسخ دادنحذف