صبحی که جگر گوشه رو دادن بغلم هنوز از اثر مورفین گیج بودم. سر سزارین بی حسی اسپاینال خوب پیش نرفته بود و من درد رو حس میکردم. کاری از دست کسی برنمیومد. فقط میفهمیدم جراحم شکمم رو شکافته ولی متخصص بیهوشی چون من دارم درد میکشم و ناله میکنم،میگه دست نگه دارید. میفهمم که اونا هم نمیتونن خیلی دست دست کنن. پرخون ترین عضو بدن زیر تیغ رفته و بازه ولی من درد دارم. با تمام توان دارم ناله میکنم. همسرم کنارم دستمو گرفته و در حالیکه خودش داره قالب تهی میکنه سعی میکنه بهم دلداری بده. بعد از چند ثانیه اولین صدای گریه اش میاد. همسرم میگه تموم شد. دیگه تموم شد عزیزم، صداشو میشنوی؟ صدای پسرمونه. من دیگه هیچی نمیشنوم هیچی نمیبینم، توی هپروتی ام که تزریق یه شات مورفین حسابی بعد از دراوردن بچه بهم داده. میفهمم دارن تختم رو تکون میدن که ببرن ریکاوری. نور خورشید از یه جایی میتابه به پشت پلک هام. حس قهرمانی رو دارم که از کره ی مریخ برگشته و الان حق خودش میدونه که نهایت لذت رو از این نئشگی ببره.
هنوز نفهمیدم چه اتفاقی افتاده. بچه رو که توی ملافه پیچیدن میذارن توی بغلم چشماش بسته است. مثل گل میمونه. تا ۲۴ ساعت نمیتونم/نباید از تخت بلند شم بخاطر بخیه ی سزارین. گفتن اگه بازم مورفین خواستی بگو. جگرگوشه رو همراه باباش بردن که یه سری آزمایشات روتین انجام بدن. وقتی آوردنش توی اتاق پیشم، پرستار داشت یادم میداد سینه ام رو چجوری باید بگیرم توی دستم که او بتونه راحت با دهن کوچولوش بگیرتش. هیچوقت یادم نمیره چجوری دهن به اون کوچیکی رو اندازه ی مار باز میکرد تا بتونه بیشترین حجم نیپل و سینه ام رو بکنه تو دهنش واسه چند قطره شیری که روز اول اصلا نداشتم. انقدر مکید و مکید که سینه ام ناسور و بعدش زخم شده بود. یادمه تا دو ماه اول همین داستان بود، هر بار شیر دادن مثل شکنجه بود چون نوک سینه ام میسوخت و درد داشت ولی نمیتونستم غذا دادن به بچه ام رو متوقف کنم. نمیتونستم دست بکشم از شیر دادن بهش. اولین شب زندگیش جگر گوشه تو بغلم خوابید، چون وقتی میذاشتیمش توی تخت گریه میکرد. پرستار گفت: طبیعیه ۹ ماه توی شکمت بوده الان نمیتونه بدون تو بخوابه. و من انقدر با همین یک جمله دلم براش سوخت که گریه ام گرفت. ( نقش هورمون های مادری را هیچوقت دست کم نگیرید) تمام شب یک بالش ماری گذاشتم روی شکمم که جنس آشغالش گرما میداد و بخیه های تازه ام آتیش میگرفت ولی جگر گوشه میخوابید. و من توی تاریکی به این فکر میکردم که کدوم بشری ممکنه فکر کنه که مادر شدن زیباست؟؟
صبح ساعت ۶ که پرستار اومد مسکن هامو بده دوباره پرسید مورفین نمیخوای؟ نمیخواستم. گفتم : فقط میخوام بلند شم. نمیتونم دیگه افقی باشم. گفت مطمئنی؟ بودم. با بدبختی و متودهایی که خودم همیشه به مریض ها بعد از جراحی یاد میدادم، نشستم لبه ی تخت، پاهامو گذاشتم زمین و ایستادم. سرم گیج نمیرفت. یکی دو قدم برداشتم. پرستار و همسرم تشویقم کردن. پرستار گفت اگه بتونی تا دستشویی بیای سوندتو در میارم. و من به هر جون کندنی بود خودمو به دستشویی رسوندم چون میخواستم راحت بشم. عصر که دکترم اومد ویزیت، از خوشحالی بال دراورد که راه میرم. اونم با وضعی که عمل پیش رفته بود. دوستامون میرفتن و میومدن، من هر روز بهتر میشدم ولی بیخوابی از همون روز اول تا همین الان کلمه ی فرسایش رو داره دوباره برام معنی میکنه. روز چهارم بود صبح خیلی زود، پسرم و همسرم خواب بودن و من سردردی داشتم که تا حالا مثلشو نداشتم. رفتم اتاق پرستاری ( چون نمیخواستم زنگ بزنم، پرستار بیاد درو باز کنه و اون دوتا بیدارشن)، تا پرستار گفت چه کمکی میتونم بکنم، زار زار زدم زیر گریه که ۵ شب است نخوابیدم، دارم از سر درد میمیرم.
دوتایی رفتیم و سه تایی برگشتیم و این باورنکردنی ترین اتفاق زندگی بود. هنوز هم هست. تا روزها و هفته ها با خودم فکر میکردم کدوم شیرین عقلی میتونه از مادر شدن لذت ببره؟ وقتی گریه میکرد، منم گریه میکردم. استرس داشتم که آیا شیرم براش کافی هست یا گرسنه میمونه. داره وزن میگیره یا ۲۰ گرم از دیروز کمتر شده؟ همه گفتن بهتر میشه بعد از سه ماه، بعد از ۶ ماه. واقعا هم همه چیز فقط بهتر شد.
من سارای مادر را شناختم. جگرگوشه را هم کم کم شناختم. هنوز مادر بسیار نوپایی هستم ولی حالا میفهمم چرا آدم ها تصمیم میگیرند والد شوند.در کنار رنج بینهایتی که از هر کرانه نگاه کنی خودش را روی زندگی آدم پهن میکند،( از بی خوابی بگیر تا تغییر مرکز ثقل زندگی تا مختصات جدید خواب و سفر و معاشرت و کار) پنجره ای از لذت به رویمان باز شده که تا حالا از وجودش خبر نداشتیم. انگار که ادمهایی بودیم روی کاغذ با دو بعد که ناگهان حجم پیدا کردیم و وارد بعد سوم شدیم. نوع دیگری از دوست داشتن که خوشحالم در این فرصت یکباره ی زندگی جرأت کردم و تجربه اش کردم.
از آنجایی که آدم هستم، مثل هر آدم دیگری خسته میشوم. میتوانم یکماه هر شب راجع به خستگی هایم و اینکه چطور از من آدم دیگری ساخته بنویسم. ولی خواستن یک بچه ی دیگر خودآزاری شیرینی است که کم کم دارم بهش فکر میکنم. یا شاید هم به قول همسرم آب که از سر گذشت… البته آن هم طبق رفرنس رضا با یک بچه هنوز آب تا شانه هایمان است و گویا روز خوشمان است!
سارا با نوشته ات پرت شدم به دوران بعد از زایمان خودم ؛ اصلا دوست ندارم یک ثانیه اش برام تکرار بشه؛ فقط همین لحظه ی بچه هام رو میخوام .
پاسخ دادنحذفسارا جان من هم با نوشتات رفتم به همون روز زایمان و ماجراهای کمابیش مشابهش...
پاسخ دادنحذفواقعاً سریع گذشت. از لحظهلحظهش لذت ببر. چشم بههم زدم شده پونزدهسال :))
باور میکنی من یکی از کابوسهای پرتکرارم اینه که دوباره حاملهام و دنبال سقط بچهام. با اینکه ارزشمندترین موجود کرهی زمین رو به عنوان بچه دارم و عشقی که باهاش تجربه کردم تو هیچ انسان دیگهای از جمله مادر و همسر و پارتنر و.. نداشتم. ولی حاضر نیستم یکبار دیگه مادر شم.
پاسخ دادنحذفهزار درصد با فکرات در اون لحظات موافقم واقعا دوران وحشتناکیه اوایل زایمان. منم دلم خواست خاطره شو بنویسم برای من البته متفاوته و من خیلی پرنسس بودم
پاسخ دادنحذفچقدر جالب که همگی همین نظر رو دارید! و همگی انقدر دوران اگه نگیم سیاه، سختی بوده براتون!
پاسخ دادنحذفمیدونید از چی حرصم میگیره؟ از اینکه کمتر کسی از اون روی ترسناک و دهن سرویس کنِ ماجرا حرف میزنه. همه فقط اکلیل میپاشن!
هیچ نظری در مورد سختی و فشار زایمان ندارم طبیعتاَ - ولی خب اگر همین الان هم که جگر گوشه به نظر خیلی کوچیک میاد قلقلک بعدی رو دارین دیگه تمومه - خبر خوب اینه که من که به عکسهای مسافرتهای خانوادگی خودمون نگاه می کنم به نظر خیلی بالانس تر و متعادل تر میاد از عکسهای تعطیلات خانواده های سه نفره. خلاصه این خیلی دلیل خوبیه برای ایجاد یک انسان دیگه :)
پاسخ دادنحذفاتفاقا یکی از مشوق هام برای داشتن یک بچه دیگه همین قاب چهارنفره ی زیباست که میگی. خیلی دوست دارم رابطه شونو با هم ببینم. ( حالا انگار واقعا دومی الان هست!) :)
پاسخ دادنحذفمنم با رضا موافقم که چهارتایی خیلی قشنگتره از سه تایی :)) الان وقتایی که با هم بازی میکنند، از تماشاشون سیر نمیشم. لیترالی. من البته از عنفوان جوانی عشق بچه بودم و اگر تو سن پایینتر بچه دار میشدم فکر کنم تا سومی هم میرفتم! اینو کاملا قبول دارم که بچه دوم رو حتما باید بخاطر خودش بخواین نه بخاطر اینکه اولی تنها نباشه،ولی وقتی که باشه خودتون هزار بار میبینید که چه خوبه که اونها هم همدیگه رو دارن :))
پاسخ دادنحذفمن زایمانهام هلو بپر تو گلو بودن به لطف اپیدورال. ولی امان از شیردهی و بیخوابی و خستگیهای بعدش… اما عجب تجربهی معرکهایه دختر :)
منم امیدم به چندسال بعد و همین صحنه هاست که تو توصیف کردی آنجلیکا:)) دلم قرص شد:)
پاسخ دادنحذف