اون روز داشتم لخ لخ میکردم و میرفتم سمت کلینیک تراپیستم. یک بلبشویی در سرم بود که فایده همه اینها چیه؟! حالا اصلا آدم شادتری شدم. از تختم بیرون اومدم و تلفن مامان رو جواب دادم. ناهار گذاشتم و کتاب خوندم و دوش گرفتم. حالا اصلا این دوست و اون رفیق رو دیدم و خندیدم و بغض کردم و در آغوش کشیدم و کشیده شدم.
اون روز- که یادم نیست امروز بود یا دیروز یا چه روزی ازاین تقویم روی میز - دچاریک نوع بیمعنایی کاملا معنادار شده بودم و اون آدم امن پشت میز بلند مشاوره هم با لبخند مطمئن و دستهای گره کرده، فکر نمیکنم میتونست کار چندان خاصی بکنه. بهرحال کودک من غمگین بود و والدم یک چیز ناجور نافهم که بالغم رو با قصه خواب کرده بود و باید یکی همین تو، یا از اون بیرون، پیجورش میشد که آهای فلانی خوابی یا بیدار؟! خواب خوابی. پاشو که آمدند و زدند و به یغما بردند؛ اما هیچکس نبود. یعنی حداقل در درون من هیچ چیزی یا کسی از این قبیل نبود. آن بیرون هم اگر عزیزی دست تکان داد و صدایی زد، آنقدر غرق آن بلبشوی گاه و بیگاه بودم که نه دیدم و نه شنیدم. بیچاره کودکم کودک غمگین لجباز و گاها مطیعی بود که زبان آدمیزاد نمیفهمید و تمایلی هم نداشت بفهمد و خب بالطبع آدمیزادی هم رفتار نمیکرد.
+کودکت رو خوشحال کن - میتونم بنویسم؟! + حتما. بنویس - قریحه ادبیم خشک شده. سرچشمه رو گم کردم + ادبی ننویس. فقط بنویس.
نوشتن برام هراس انگیز شده. انگار که من غریق نجاتی در اقیانوس آرام بوده باشم و الآن، غریق نیازمند نجات.
و به اینجا پناه آوردم، که درکنار شما بنویسم.
خوش اومدی :)
پاسخ دادنحذفممنونم
پاسخ دادنحذفخوش اومدی
پاسخ دادنحذفممنونم 🤍
حذفبنویس. بهت قول میدهم حسابی با یاسمنها مواجه میشی. اگه یاسمن کم آوردی بگو.
پاسخ دادنحذفامضا: یاسمن
پ. ن. فکر میکردم همه مدل نوشتن یاسمن رو دیدم. خدایی کیف کردم. شاید ازت دزدیدمش. :-)
یکم کم متوجه شدم :( ممنونم عزیزم 🤍
حذفاها متوجه شدم 😂😂😂
حذفمن ندزدیده yaccaman رو عوضش کردی؟ چرا خیلی خوب بود که :,-)
حذفنه احساس کردم دوست دارم یاسی باشم نه یاسمن :(
حذفخوش اومدی به اینجا. و بنویس، بیمحابای غول ادبیات 🌱
پاسخ دادنحذفممنونم شهاب
حذفخوش اومدی یاسی.
پاسخ دادنحذفممنونم آیدا.
حذفیاسی سلام، خوش اومدی. طول کشید تا بتونم بفهمم این اسم چیه هی میخوندم سومه یاکی!!!! خوبه که اسم کمی ذهن رو قلقلک بده.
پاسخ دادنحذف