۱۷ شهریور ۱۴۰۵

کودکت رو خوشحال کن

اون روز داشتم لخ لخ می‌کردم و می‌رفتم سمت کلینیک تراپیستم. یک بلبشویی در سرم بود که فایده همه این‌ها چیه؟!  حالا اصلا آدم شادتری شدم. از تختم بیرون اومدم و تلفن مامان رو جواب دادم. ناهار گذاشتم و کتاب خوندم و دوش گرفتم. حالا اصلا این دوست و اون رفیق رو دیدم و خندیدم و بغض کردم و در‌ آغوش کشیدم و کشیده شدم. 

اون روز- که یادم نیست امروز بود یا دیروز یا چه روزی از‌این تقویم روی میز - دچار‌یک‌ نوع بی‌معنایی کاملا معنادار شده بودم و اون آدم امن پشت میز بلند مشاوره هم با لبخند مطمئن و دست‌های گره کرده، فکر نمی‌کنم می‌تونست کار چندان خاصی بکنه. بهرحال کودک من غمگین بود و والدم یک چیز‌ ناجور نافهم که بالغم رو با قصه خواب کرده بود و باید یکی همین تو، یا از اون بیرون، پیجورش می‌شد که آهای فلانی خوابی یا بیدار؟! خواب خوابی. پاشو که آمدند و زدند و به یغما بردند؛ اما هیچ‌کس نبود. یعنی حداقل در درون من هیچ چیزی یا کسی از این قبیل نبود. آن بیرون هم اگر عزیزی دست تکان داد و صدایی زد، آن‌قدر غرق آن بلبشوی گاه و بیگاه بودم که نه دیدم و نه شنیدم. بیچاره کودکم کودک غمگین لجباز و گاها مطیعی بود که زبان آدمیزاد نمی‌فهمید و تمایلی هم نداشت بفهمد و خب بالطبع آدمیزادی هم رفتار‌ نمی‌کرد. 

+کودکت رو خوشحال کن - می‌تونم بنویسم؟! + حتما. بنویس - قریحه ادبی‌م خشک شده. سرچشمه رو گم کردم + ادبی ننویس. فقط بنویس.

نوشتن برام هراس انگیز شده. انگار که من غریق نجاتی در اقیانوس آرام بوده باشم و الآن، غریق نیازمند نجات. 

و به اینجا پناه آوردم، که در‌کنار شما بنویسم.

۱۰ نظر:

  1. بنویس. بهت قول می‌دهم حسابی با یاسمن‌ها مواجه می‌شی. اگه یاسمن کم آوردی بگو.
    امضا: یاسمن
    پ. ن. فکر می‌کردم همه مدل نوشتن یاسمن رو دیدم. خدایی کیف کردم. شاید ازت دزدیدمش. ⁦:⁠-⁠)⁩

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. یکم کم متوجه شدم :( ممنونم عزیزم 🤍

      حذف
    2. اها متوجه شدم 😂😂😂

      حذف
    3. من ندزدیده yaccaman رو عوضش کردی؟ چرا خیلی خوب بود که ⁦:⁠,⁠-⁠)⁩

      حذف
  2. خوش اومدی به این‌جا. و بنویس، بی‌محابای غول ادبیات 🌱

    پاسخ دادنحذف