۱۸ شهریور ۱۴۰۵

۹۶

 سالی دوبار سر شام این شوخی شوهرخاله/عمه ای رو میکنم‌که: فردا باید برم‌بیمارستان. چندساله شب تولد بچه ها اینو میگم و عین همون چندسال این مرد جا میخوره که چیزیت شده؟ خوبی؟ و بعد عصبانی میشه که این چه مدل گفتنه.

نه برای اون عادی میشه و یادش میمونه. نه من کوتاه میام‌ از لوس بازی.

خلاصه که صبح هشت میرم‌بیمارستان ولی تا یک ربع به چهار نمیبرنم تو اتاق عمل برای سزارین و من سخت ترین ساعت های انتظار زندگیم‌رو میگذرونم. منتها حالا بیست سال شد که میدونم‌ارزشش رو داشت اون انتظاره. نتیجه اش امسال بیست ساله شد 

۸ نظر:

  1. مبارکه - هم به تو هم به فرزند. تولد بچه ها واقعا جشن فارغ شدن مادره. اگر پدر ها هم یک نقش دست سوم چهارمی تو زایمان داشتن شاید کمتر یادشون می رفت!

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. حالا طفلک یادش نمیره فقط هربار میگم بیمارستان احتمالن خاطرات بدی یادش میفته که اونجوری میشه.
      ممنون از لطفت❤️

      حذف
    2. حالا طفلک یادش نمیره فقط هربار میگم بیمارستان احتمالن خاطرات بدی یادش میفته که اونجوری میشه.
      ممنون از لطفت❤️

      حذف
  2. تولدش مبارک عزیزم :*

    پاسخ دادنحذف
  3. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف