۱۸ شهریور ۱۴۰۵

منم غرق میشم گاهی...

 کی گفته ماهیا غرق نمیشن؟

 

مث وقتایی که نفس میکشی اما هر لحظه نفسای قبل از خاطرت میرن و احساس خفگی داری! نفسات به شماره میفتن و یهو یادت میاد اصلا ریاضیت خوب نیست! به انگشتات نگاه میکنی و امیدواری کمکت کنن اما همه قهر و در هم پیچیده توی جیبهات قایم میشن...


مث وقتایی که داری راه میری، به اطرافت نگاه میکنی! صداها تو گوشت در هم می پیچن، نامفهوم دور و نزدیک میشن اما جا به جا نمیشی! 


مث وقتایی که توی جاده رانندگی میکنی و یادت نمیاد داری به سمت جایی میری یا از جایی برمیگردی! نگاه خیره ی گاو لاغر کنار جاده هم سردرگم به نظر میرسه...


منم غرق میشم گاهی تو دریا... غرق دلتتنگیام، غرق اشکای نارنجی م که میرن میشینن کف دریا و گل میشن... گل میشن به پیرهن دامادی یه اسب دریایی باردار... به سر یه عروس دریایی اکلیلی برقدار ... به گوشه ی لبخند یه نهنگ مهربون رازدار...


شاید همین چیزاست که ماهی بودن تو دریا رو قشنگ میکنه... که رد پای غمت و توی هر موجی که میزنه حس میکنی اما میبینی تنها نیستی..‌. 


هر کی یه جور داره رنجت و میبینه و بارش هر چند اندک به دوش میکشه...روی قلبش، سرش، کنار لبخندش میذاره و بهت میگه تو تنها نیستی کوچیکِ من...


۲ نظر: