۱۱ شهریور ۱۴۰۵

چهارشنبه

 امروز چهارشنبه بود. الان ۹ ماهه که دیگه چهارشنبه صبح‌ها ساعت رو ۶ کوک نمی‌کنم و از آغوش گرمت بیرون نمیام که تو ترافیک حکیم نمونم و سریع به درمانگاه برسم. ۹ ماهه که صبح‌های چهارشنبه از خواب که بیدار میشم، تو کنارم نیستی. اول نگاه نمی‌کنم بیداری یا نه. گاهی بیدار بودی و می‌گفتی خوب خوابم نبرد و داشتی تو توییتر وقت می‌گذروندی. بیدار که میشدم بغلم می‌کردی و می‌گفتی پاشو دیرت میشه. منم خوابالو خودمو تو بغلت جا می‌کردم و می‌گفتم جای من برو درمانگاه. یه سری نسخه آماده دارم همونا رو بزن و تو می‌خندیدی. گاهی هم خواب بودی با صدای خر و پف بلند که نمی‌دونم چطور این همه‌سال به صداش عادت داشتم و خوابم می‌برد. پاورچین پاورچین دنبال کش موهام می‌گشتم چون گربه‌ی سیاهت نصف شب باهاش بازی کرده  و نمی‌دونستم کجا انداخته‌. ۹ ماهه که صبح‌های چهارشنبه بیدار که میشم گربه‌ی سیاهت میو میو نمی‌کنه و ازم غذا نمی‌خواد و من نیستم که بعد از مسواک و دستشویی براش تو ظرفش غذا بریزم و آب تصفیه شده براش پر کنم. ۹ ماهه که عجله نمی‌کنم. موقع رفتن به سمت پارکینگ با لابی مَن سلام و علیک نمی‌کنم. آقایی که محوطه شهرک رو تمیز می‌کنه برام دست تکون نمیده و منم براش چراغ نمی زنم. همون آقای مهربونی که تو همیشه می‌گفتی که وجود خارجی نداره و فقط در خیالات توئه :)) دیگه چهارشنبه صبح‌ها تو ترافیک حکیم نمی‌مونم. زود نمی‌رسم درمانگاه. عوضش سه‌شب‌ها بدون صدای خر و پف تو و صدای میوی گربه‌ها می‌خوابم. ساعت رو هفت و نیم کوک می‌کنم. اول صبح قبل از اینکه برادرم و جانکم بخوابن باهاشون ویدیو کال می‌کنم. تو درمانگاه خوابالو نیستم. چون تا آخر شب مشغول سریال دیدن با تو یا پیلو تاک تو بغل تو نبودم. در عوض دیگه ماه‌هاست که باهات بحث نمی‌کنم. پیام‌های عجیب غریب وقت مستی ازت ندارم. دیگه تو نیستی که پیام بدی رسیدی؟ و من حین مریض دیدن جواب بدم تا الان خواب بودی؟

 چهارشنبه‌های بدون تو، به گربه‌ها بیشتر فکر می‌کنم. نمی‌دونم هنوز حواست بهشون هست. به موقع واکسن میزنی؟ به موقع موهاشون رو کوتاه می‌کنی؟ 

هنوز فکر می‌کنم چهارشنبه صبح‌ها نشستی روی مبل جلوی تلویزیون و ناشتا سیگار می‌کشی و گربه‌ی سفید توی بغلت لمیده و به دنیای پوچ و احمقانه فکر می‌کنی و شاید هم از من متنفری.

راستی می‌دونی چند ماهه دیگه زاناکس و زولپیدم نمی‌خورم؟

۸ نظر:

  1. سایه، اینکه زمان میگذره و تبدیل میشه به خاطرات تلخ و شیرین و متن زیبای پر احساس، بنظرم خیلی باشکوهه. بنظرم داستان برد و باخت نیست و همش تجربه های نابه

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره دقیقا، همین تجربه‌های تلخ و شیرینه که از ما آدمی رو که الان هستیم، ساخته

      حذف
  2. :**
    و قهرمانی که دیگه زاناکس و زولپیدم نمی‌خوری.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. قهرمانی که از یه جنگ با خودش خونین و پاره بیرون اومده و باورش نمیشه که یه روز به این قدرت برسه، که همه اینها رو بگذاره پشت سرش :*

      حذف