انسان از آن چیزی که بسیار دوست میدارد خود را جدا میسازد. در اوج تمنا نمیخواهد.
فیلم هامون رو اولین بار تو سینما دیدم. هفت یا هشت ساله بودم. چیز زیادی از صحنههای فیلم در آن زمان یادم نیست. مامانم حامله بود و حتی یادمه بهخاطر وضعیت مامانم که سختش بود رو صندلی سینما بشینه تا وسط فیلم رو بیشتر، ندیدیم و اومدیم بیرون از سینما. فقط یادمه، عاشق لباس عروس مهشید شده بودم و فکر میکردم کاش بزرگ شم مثل مهشید خوشگل شم و یه لباس عروس پفدار بپوشم. همونکه مهشید پوشیده بود تو خواب و بیداری هامون.
چرا انقدر در برابر ابراز قدرت ضعیفم. این ضعف من از کجا میاد؟ از پدرم؟ از مادرم؟ از وطنم؟ از مهشید؟ اِی مهشید
سالهای نوجوونی، بارها فیلم هامون رو دیدم. هروقت که دلم میخواست فیلم را داخل دستگاه VHS میگذاشتم و تماشا میکردم. یه چیزی در این فیلم بود که من رو به شدت جذب خودش میکرد. هامون. با بازی زیبای خسرو شکیبایی. مردی متعلق به جامعهی به اصطلاح روشنفکری، ولی از طبقه مالی پایین. مردی که کتاب میخواند. چیز مینوشت. با نویسندهها و مترجمها آشنا بود. نسبت به عشق و ایمان دچار شک میشد و از همه مهمتر عاشق بود.
اون روزها از مهشید متنفر بودم. فکر میکردم قدر مردی مثل هامون رو نمیدونه. اون رو درک نمیکنه. به طبقهی بورژوازی تعلق داره و لیاقت داشتن مردی که انقدر عاشقانه دوستش داره رو نداره.
یعنی تو اصلا عوض نشدی؟ تو همون مهشید دو سال پیشی؟ همون مهشیدی که من میشناختم؟ عوض نشدم. تو رو دیگه دوست ندارم.
سالهای بعد در تماشای مجدد فیلم، نظرم عوض شده بود. حالا فکر میکردم که مهشید حق داشت عاشق مردی بشه که اون موقع از نظرش روشنفکر و باسواد بود و حق داشت که بعد از سالها پشیمون بشه که با او ازدواج کرده. از رفتارهای هامون خسته بشه. دلش بخواد که زندگی دیگهای رو فارغ از حرفها و شعارها و شک و تردیدهای هامون در باب وصل و یگانگی و با معبود یکی شدن رو تجربه کنه. و حالا هامون به چشمم پارتنر تاکسیکی بود که در دادگاه حق طبیعی مهشید رو بهش نمیداد و مثل یک نر ایرانی که قانون اسلام بهش اجازه داده بود، تعیین تکلیف میکرد و حس مالکیت داشت و جلوی همه داد میزد که این زن سهم منه، حق منه، من طلاق نمیدم.
خدایا! برای من یه معجزه بفرست. مثل ابراهیم! شاید معجزهی من یه اشارهی کوچیک بیشتر نباشه.
حالا هراز گاهی تیکههای از هامون، فیلمی که بسیار بسیار از زمان خودش جلوتر بود رو نگاه میکنم. خیلی از دیالوگهاشو حفظم. تمام پلانها رو بارها دیدم. تمام نقدهای مثبت و منفی رو راجع به فیلم خوندم. هنوز گاهی فکر میکنم هامونم و کسی من رو درک نمیکنه و گاهی فکر میکنم که مهشیدم و میخواهم از دنیای مردهایی با ژست روشنفکری که حرف و عملشون به قول مهشید صد و هشتاد درجه فرق داره و در عمل هنوز فکر میکنند که صاحب زنی هستند که یک روز عاشقشون بوده، بگریزم. حالا دیگه برام مهم نیست که ابراهیم پدر ایمان هست یا نه و اینکه از فرط عشق میشه به جنون رسید. سالهاست که میدونم مثل خوابِ هامون در هنگام غرق شدن، اون بهشتی که آدمها فکر میکنند وجود نداره. معشوق همیشه کنار آدم نمیماند. همه با هم خوب در صلح و آشتی نیستند و همه در صلح و صفا زندگی نمیکنند و کارهای آدمی سرکار خوب پیش نمیرود و دخلت به خرجت نمیخواند. پدر و مادر پیر میشوند و میمیرند و زمانی هم میرسد که آدمی تنها میماند و غمخواری ندارد.
سایه چقدر زیبا نوشتی ؛ لذت بردم.
پاسخ دادنحذفمنم از هامون و هامون های روشنفکر میترسم و فراری ام ؛ نَرهایی که با نقاب روشنفکری زن رو به اسارت مدرن درمیارن.
متاسفانه کم هم نیستن این روشنفکرهای ضد زن مدرن
حذفاین نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفخیلی خوب بود سایه...به خصوص پاراگراف آخر :((
پاسخ دادنحذفمرسی عزیز. قسمت آخرش تلفیقی از دیالوگها و مونولوگهای داخل خود فیلم بود.
حذفخیلی قشنگ بود سایه
پاسخ دادنحذفمرسی❤️
حذفادبیات بچه ها و حتی نوجوانی (YA) معمولا یک خط مشخص داره بین بد و خوب یا دوست و دشمن. ادبیات خوب بزرگسالی برای من ادبیاتیه که هیچ خط بد و خوب مشخصی نداره و من هم خودم رو در پروتاگونیست می بینم هم در آنتاگونیست. همینکه گفتی که هم هامون هستی و هم مهشید هستی در لحظات مختلف.
پاسخ دادنحذفاین خوانش در سنین مختلف هم، عقیدهی آدم رو تغییر میده. پختهتر میشی. اینجاست که قهرمانهای داستانها و فیلمها جاشون رو مرتب با هم عوض میکنند
حذفمنم عین همین عشق و نفرت تو رو نسبت به مهشید داشتم. مخصوصا بعد از ازدواج و تجربهکردن ذات ازدواج.
پاسخ دادنحذفیه زن ایرانی با تجربهی ازدواج خیلی بیشتر مهشید رو تو اون موقعیت خاص درک میکنه
حذف