۱۷ شهریور ۱۴۰۵

کلاف صبوری

سال‌های اول دبیرستان یه معلم زبان تومدرسه داشتیم از اونا که بیشتر از معلم درسشون بودن. اون موقع معلما به ندرت از زندگی شخصی‌شون چیزی می‌گفتن، اما فکر کنم چندسالی آمریکا زندگی کرده و برگشته بود. معمولا سیاه می‌پوشید و حجابش کامل بود. همیشه آروم حرف می‌زد، اما کاریزماتیک بود و شخصیت عارف‌مسلکی داشت. از اونایی بود که می‌تونست به نوجوون‌های چموش نزدیک بشه و کمی از خشم دوران بلوغشون کم کنه. یادمه یه بار تعریف کرد که وقتی بچه بوده،‌ مادربزرگش برای اینکه سرگرمش کنه بهش کلاف‌های پیچیده و گره‌خورده کاموا می‌داده تا بازشون کنه و اینطوری یاد گرفته که مشکلات آهسته و با صبوری حل می‌شن.  می‌خواستم گردنبندهام رو از قلاب جدیدشون آویزون کنم که دیدم همشون به هم گره خورده‌ان. یادش افتادم

۱ نظر:

  1. دم اون معلم‌هایی که بیش‌تر از معلم درس‌شون بودند، گرم. من که مدیون چند تایی از اون‌ها هستم.

    پاسخ دادنحذف