وقت توضیح و تفصیل ندارم زیاد. به هوای سیگار جیمفنگ زدم ته حیاط. یه عالمه چشم رومه و یک دقیقه برای خودم ندارم چه برسه به اتاقی از آن خود! اما راضیم. این سفر هم سفر خوبی بوده تا الان و خداروشکر بهم خوش گذشته. سختیش این بوده که بهسختی اومدم اینجا پیشتون و خوندمتون ؛)
صبح رفتم تو دل جنگل، صبحانهی مفصلی خوردم و بعد لای درختها تو بارون چرخیدم و دستهام رو بازکردم دوطرف بدنم. بعد سرم رو زیر پورههای بارون ریز و تند، بالاگرفتم. انقدر چرخیدم و چرخیدم تا سرمگیج بره. من عاشق خلسهی چرخیدن و تابخوردنم. یه حس رهایی خوبی توشه. اونم وسط جنگلهای قشنگ هیرکانی.
بعدش رفتم دریاچهی برنجستانک و کنار اون گِلوشُل، دو تا پیک نوشیدم و دوباره اندکی ز اندوه جهان فارغ شدم و نشستم به دریاچه خیره موندم و به کارهای زشتم تو مستی فکرکردم. یه کم برای دل خودم ناراحت شدم و به بعضی چیزها هم خندیدم و به رویاهام هم فکرکردم. خلاصه یه کم آروم گرفتم و بعد برگشتیم ویلا.
سر راه رفتیم زیرآبمال :)) و از وسط این دهکدهی کوچیک مهجور قشنگ، یه پیرهن نمک مشکی کوتاه خریدم و یه کفش قرمز و یه کت طوسی که همه قشنگ بودن و چشمهام قلب قلبی شد.
برگشتیم ویلا و گفتم من بالوبازو نمیخورم شام. نودل میخورم. اما پیک دوم رو که خوردم سه تا بال و دو تا بازو کبابی خوردم و نوشِگیان کردم بهقول گُردهای قشنگم.
الانم سیگارم تموم شد و باید برگردم تا دنبالم نگشتن ته حیاط!
جای همتون سبز بچهها :)
ببین منم همینم .. فقط یهو انگار این زبون بیصاحاب تصمیم میگیره از سمت خودش حرف بزنه و بگه آهای بقیه ادما، من دارم پست روزانهمو اپلود میکنم و اینها
پاسخ دادنحذفآقرین خیلی هم خوب عزیز جان :)
حذفمن به تو افتخار میکنم که همین دقیقه های کوچیک و میدزدی و مال خودت میکنی هر روز و هرجا :*
پاسخ دادنحذفقربونت برم برگاندی جون. میس یو عه لات :**
حذف:**
حذفمشاهده : مقدار رهایی وسط این کلمات بالاتر از مقدار رهایی متوسط در یادداشتهای قبلیته.
پاسخ دادنحذفعه چه جالب که حسش منتقل شده بهت رضا. فکرکنم واقعاً هم رهاتر بودم!
حذفخیلی خوش بگذره دزیره
پاسخ دادنحذفمرسی سایه جونم :**
حذفبوی زندگی میده این پستت دزیره:*
پاسخ دادنحذف