برای دوست داشتن کِندو یه دلیل شاخص و بارز ندارم. یه مشت خردهدلیل که توی این پنج سال من رو بهش کوک زدهان.
بیشتر وقتها میگم اگه تمرین رو بپیچونم سنسی میکُشَتَم. ولی راستش نه. توی کلاب هفتاد هشتاد نفره، من یکی از بقیهام. نهایتش گیر میده، شاید هم اخراجم کنه. ولی دلیل اینکه نمیپیچونم، این نیست.
دلم نمیآد و دلم نمیخواد که تمرین رو از دست بدم. نه که اتفاق خاصی بیفته که اگه یه تمرین رو از دست بدی دیگه جلسهی بعدی رو نفهمی. مزهاش در اون توالی و آبزرو کردنه.
شاید نزدیکترین حس بهش حس رفتن به کلاس خط باشه. میری سر کلاس. استاد از مشقت راضی نیست چون به اندازهی کافی تمرین نکردی. سرمشق میگیری. با بچهها تو حیاط گپ میزنی. میری سر میزنی مغازه ببینی جنس جدید چی آورده. قلم جدید میگیری. دلدل میکنی کاغذ ابروباد بگیری یا پول دور ریختنه، چون همونقدر بدخط روش مینویسی. برمیگردی یه گوشهی کلاس میشینی سرمشقهای بقیه رو نگاه میکنی. میری نزدیک میز استاد. دست استاد رو نگاه میکنی. صدبار دیدی که مینویسه، ولی یه روز به ارتباط بین نفسهاش و دستش دقت میکنی. هوا رو آروم میکشه تو و همونطور که داره «ت»ی «عشقت» رو میکشه، نفسش رو میده بیرون.
وایمیستی سرمشق نفر بعدی رو بنویسه و نفر بعدی و نفر بعدی. چطور تا الان نفهمیده بودی؟ چرا به فکرت نرسیده بود که وقتی استاد میگه دستات منقبضه، برا همین کشیدگیهات خوب درنمیآد، میتونی نفست رو آزاد کنی و بعد همهی ماهیچههات ریلکس میشن.
شش هفته بعد زور میزنی که نفست رو با دستت هماهنگ کنی. به هیچ جا نمیرسی، خسته میشی. به گردن «ی» گیر میدی که چرا خوب درنمیآد. یه شبی از شبهای زمستون که همه خوابن، قلم و دوات رو برمیداری.
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
جا میخوری از اینکه وقتی قلم رو روی کاغذ سر میدی که سین رو بکشی، صدای نفست رو هم میشنوی که همزمان آروم میدی بیرون.
دلت پر پروانه میشه. تو سرت ریسهها روشن و خاموش میشن. از کی این کار رو میکنی؟ شاید امشب اولین باره. نکنه آخرین بار باشه.
حس کِندو هم همینه. دقیقاً نمیدونی چی رو باید یاد بگیری. خودتی و خودت. دست میذاری روی یه جزئی و انقدر تمرین و تکرارش میکنی تا یه روزی که نمیدونی کیه، ذهن و بدنت با هم راه بیفتن.
هزار روز از خودت میپرسی مگه چقدر سخته که دست راستم رو انقدر منقبض نکنم. هزار روز، قبل از پوشیدن کلاهخود به خودت میگی امروز تمرکز میکنم که دست راستم رو شل کنم. هزار روز، آدمهای مختلف به زبون خودشون بهت میگن: «فلانی، دست راستت رو ریلکس کن.»
بعد یه روز آخر تمرین، گوشهی سالن، وقتی داری شمشیرت رو برای ترک احتمالی چک میکنی، آیاکا با سازوبرگش میآد طرفت و میگه: «دقت کردی از وقتی دست راستت ریلکس شده، ضربههات چقدر شارپتر شده؟ فکر کنم حالا وقتشه تمرین کنی ضربه از پا شروع بشه، نه از دست.»
چه قشنگ گفتی نارنجی. من کلاس خط میرفتم قدیما و عاشق مشق خط و خوشنویسی بودم :)
پاسخ دادنحذفمنم قدیما کلاس خط میرفتم ولی الان بدخط ترینم :(
پاسخ دادنحذفمنم کلاس خط میرفتم چه دورانی بود. نارنجی منم این مدلی ام که میگی. باید یه چیزیو عمق و روحشو درک کنم تا یاد بگیرم و نفس راحت بکشم. مثل فوت استادی. تا قبلش غریبه میمونم یا اذیتم میکنه
پاسخ دادنحذف