۱۲ شهریور ۱۴۰۵

خرده‌دلیل ۱: صیقل در پسِ تکرار

برای دوست داشتن کِن‌دو یه دلیل شاخص و بارز ندارم. یه مشت خرده‌دلیل‌ که توی این پنج سال من رو بهش کوک زده‌‌‌ان.

بیشتر وقت‌ها می‌گم اگه تمرین رو بپیچونم سن‌سی می‌کُشَتَم. ولی راستش نه. توی کلاب هفتاد هشتاد نفره، من یکی از بقیه‌ام. نهایتش گیر می‌ده، شاید هم اخراجم کنه. ولی دلیل این‌که نمی‌پیچونم، این نیست.

دلم نمی‌آد و دلم نمی‌خواد که تمرین رو از دست بدم. نه که اتفاق خاصی بیفته که اگه یه تمرین رو از دست بدی دیگه جلسه‌ی بعدی رو نفهمی. مزه‌اش در اون توالی و آبزرو کردنه.

شاید نزدیک‌ترین حس بهش حس رفتن به کلاس خط باشه. می‌ری سر کلاس. استاد از مشقت راضی نیست چون به اندازه‌ی کافی تمرین نکردی. سرمشق می‌گیری. با بچه‌ها تو حیاط گپ می‌زنی. می‌ری سر می‌زنی مغازه ببینی جنس جدید چی آورده. قلم جدید می‌گیری. دل‌دل می‌کنی کاغذ ابر‌و‌باد بگیری یا پول دور ریختنه، چون همون‌قدر بدخط روش می‌نویسی. برمی‌گردی یه گوشه‌ی کلاس می‌شینی سرمشق‌های بقیه رو نگاه می‌کنی. می‌ری نزدیک میز استاد. دست استاد رو نگاه می‌کنی. صدبار دیدی که می‌نویسه، ولی یه روز به ارتباط بین نفس‌هاش و دستش دقت می‌کنی. هوا رو آروم می‌کشه تو و همون‌طور که داره «ت»ی «عشقت» رو می‌کشه، نفسش رو می‌ده بیرون.

وایمیستی سرمشق نفر بعدی رو بنویسه و نفر بعدی و نفر بعدی. چطور تا الان نفهمیده بودی؟ چرا به فکرت نرسیده بود که وقتی استاد می‌گه دستات منقبضه، برا همین کشیدگی‌هات خوب درنمی‌آد، می‌تونی نفست رو آزاد کنی و بعد همه‌ی ماهیچه‌هات ریلکس می‌شن.

شش هفته بعد زور می‌زنی که نفست رو با دستت هماهنگ کنی. به هیچ جا نمی‌رسی، خسته می‌شی. به گردن «ی» گیر می‌دی که چرا خوب درنمی‌آد. یه شبی از شب‌های زمستون که همه خوابن، قلم و دوات رو برمی‌داری.

دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را

جا می‌خوری از این‌که وقتی قلم رو روی کاغذ سر می‌دی که سین رو بکشی، صدای نفست رو هم می‌شنوی که هم‌زمان آروم می‌دی بیرون.

دلت پر پروانه می‌شه. تو سرت ریسه‌ها روشن و خاموش می‌شن. از کی این کار رو می‌کنی؟ شاید امشب اولین باره. نکنه آخرین بار باشه.

حس کِن‌دو هم همینه. دقیقاً نمی‌دونی چی رو باید یاد بگیری. خودتی و خودت. دست می‌ذاری روی یه جزئی و انقدر تمرین و تکرارش می‌کنی تا یه روزی که نمی‌دونی کیه، ذهن و بدنت با هم راه بیفتن.

هزار روز از خودت می‌پرسی مگه چقدر سخته که دست راستم رو انقدر منقبض نکنم. هزار روز، قبل از پوشیدن کلاه‌خود به خودت می‌گی امروز تمرکز می‌کنم که دست راستم رو شل کنم. هزار روز، آدم‌های مختلف به زبون خودشون بهت می‌گن: «فلانی، دست راستت رو ریلکس کن.»

بعد یه روز آخر تمرین، گوشه‌ی سالن، وقتی داری شمشیرت رو برای ترک احتمالی چک می‌کنی، آیاکا با سازوبرگش می‌آد طرفت و می‌گه: «دقت کردی از وقتی دست راستت ریلکس شده، ضربه‌هات چقدر شارپ‌تر شده؟ فکر کنم حالا وقتشه تمرین کنی ضربه از پا شروع بشه، نه از دست.»


پی‌نوشت - کامنت‌های وارده

 نیره. معرف حضورتون که هست؟ با هم کلاس خط می‌رفتیم و حالا خیلی ازم دوره.

اینقدررررررر بلند گریه کردم که مجبور شدم از آفیس برم بیرون. تو خیابون همین جور گریون رفتم تو کتابخونه و لا‌لوی کتاب‌ها بالاخره اشکم بند اومد.
دقیقا نمی‌دونم برای چی گریه می‌کردم.
نمی‌دونم چی بود ولی یه سدی یه جای ذهنم/دلم شکسته شد و اشکم سرازیر شد.
انگار انگشت گذاشته بودی رو تریگر پوینت.
نمی‌دونم برای چی؟ برای استاد؟ برای نوجوونی؟
برای عمارت برای اون صحنه و تحربه که دیگه تکرار نمی‌شه؟
یا عکس‌العمل طبیعی بدنه که وقتی منتالی در جایی قرار می‌گیره که صد‌درصد از زمان و مکان فعلی دوره؛ این عدم تقارن به صورت اشک می‌اد بیرون تا تو رو به ریالیتی برگردونه.
نوشته ات خیلی خوب بود
خوشنویسی رزمه؟ یا کن‌دو هنره؟ یا هردو هردو؟


 آیاکا دوستم توی کلاب که از وقتی چشم باز کرده کن‌دو کار کرده. چند بار قهرمان ژاپن بوده. همه تو کلاب آرزو دارن یه روز مثل اون بشن. 

سلام یاسمن 😊
ببخشید که از جی-پی-تی کمک گرفتم 🫣 چون واقعاً می‌خواستم مطمئن بشم می‌تونم حسم رو درست بهت منتقل کنم!!! 
وقتی نوشته‌ات رو خوندم واقعاً خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. 
من تو رو توی تمرین می‌بینم، ولی خوندن نوشته‌ات باعث شد چیزهایی از نگاهت به کِن‌دو رو بفهمم که از بیرونِ تمرین لزوماً دیده نمی‌شن. موقع خوندنش، تمرین کردنت جلوی چشمم می‌اومد و یه زیبایی خاصی توی طرز نگاهت به کِن‌دو حس کردم. 
بیشتر از همه، بخشی که درباره‌ی «نفس کشیدن» نوشته بودی برام جالب بود. نمی‌دونم از قبل می‌دونستی چقدر مهمه، یا خودت در طول تمرین بهش رسیده بودی. ولی تنفس واقعاً یکی از اون بخش‌های مهم و نامرئی کِن‌دوئه. 
توی کِن‌دو، وقتی بتونی در حالی که ذهن و بدنت رها و بدون تنشه تکنیکت رو اجرا کنی، حریف سخت‌تر متوجه می‌شه که می‌خوای حرکت کنی. در عین حال، ضربه‌ات هم تیزتر می‌شه. البته خود من هم هنوز دارم روی این موضوع کار می‌کنم. 
پدرم از وقتی بچه بودم همیشه بهم یاد می‌داد که بازدم کمک می‌کنه تنش اضافه‌ی بدن رو رها کنی. 
توی ژاپن یه اصطلاح داریم که می‌گه: «نفسِ حریف رو بدزد
یعنی اگه بتونی نفس کشیدن حریفت رو حس کنی، کم‌کم حرکت‌هاش رو هم می‌خونی. و وقتی حرکت‌هاش رو بخونی، حتی می‌تونی حس کنی توی ذهنش چه می‌گذره. 
برای همین چیزی که واقعاً من رو تحت تأثیر قرار داد این بود که تو خودت، از دل تمرین‌های روزمره‌ات، به این چیزها رسیده‌ای. نه فقط چون کسی با کلمه بهت یاد داده، بلکه چون با بدنت حسشون کردی و خودت کشفشون کردی. 
من خوش‌شانس بودم که در ژاپن به دنیا اومدم و فرصت‌های زیادی داشتم که از استادهای مختلف کِن‌دو یاد بگیرم. احتمالاً تو نسبت به من فرصت‌های کمتری داشتی و محیطی که برای یاد گرفتن کِن‌دو در اختیارت بوده هم محدودتر بوده. با این حال، با نگاه کردن، فکر کردن و بارها و بارها تمرین کردن، کم‌کم داری به لایه‌های عمیق‌تر و معنای واقعی کِن‌دو نزدیک می‌شی. 
به نظرم این واقعاً خیلی ارزشمنده. خوندن نوشته‌ات باعث شد خود من هم دوباره بعضی چیزها رو ببینم و بهشون فکر کنم. با این‌که سال‌های زیادیه کِن‌دو تمرین می‌کنم، نوشته‌ی تو برای من هم خیلی معنا داشت و واقعاً ازش چیز یاد گرفتم.

۳ نظر:

  1. چه قشنگ گفتی نارنجی. من کلاس خط می‌رفتم قدیما و عاشق مشق خط و خوشنویسی بودم :)

    پاسخ دادنحذف
  2. منم قدیما کلاس خط می‌رفتم ولی الان بدخط ترینم :(

    پاسخ دادنحذف
  3. منم کلاس خط میرفتم چه دورانی بود. نارنجی منم این مدلی ام که میگی. باید یه چیزیو عمق و روحشو درک کنم تا یاد بگیرم و نفس راحت بکشم. مثل فوت استادی. تا قبلش غریبه میمونم یا اذیتم میکنه

    پاسخ دادنحذف