یه سه روزی رفته بودم دماوند. همین که فکر کرده بودم اوو کمی حالم خوب شده، اون حال بد اومد بالا یقمو گرفت، نشوندتم زمین، گف کجا میری، بمون در خدمتت هستیم حالا حالاها.
توی یه ثانیه، از سرخوش ترین دختر جمع تبدیل شدم به ناراحت ترین. توی یه ثانیه چنان نوسان احساساتی داشتم که حتی الان هم برام غیر عادیه. نمیدونم چی شد واقعا ولی گوله گوله اشکی که ریختم نه اون لحظه نه حالا برام قابل توصیفه.
در سبک ترین لحظه وجودی و سرخوشی وقتی دیگه بهم دیگه گفتن نخور، دیگه بسته، چنان کولی بازی و گریهای از خودم در کردم، که الان از شرم دلم میخواد با چند نفر از اون جمع کلا قطع رابطه کنم. نمیگم همشون چون یه چند تاشون هستن که میدونم هر جوری باشم من رو قضاوت نمیکنن. ولی اون بقیه. هیچ دیگه دلم نمیخواد اون بقیه رو ببینم.
یه لحظه حس کردم دارم کنترل میشم. یه لحظه فکر کردم دارم خفه میشم و بعد ترکیدم. فکر میکنم تو همون زمان هم یکی رو خیلی ناراحت کرده باشم با حرفام. حرفهایی رو زدم که مدتها تو گلوم مونده بود و حقیقت بود. در مقابلش حرفهایی هم شنیدم که برام دردناک بود و شاید تو گلوی اون یکی گیر کرده بود. حرف من برای اون درد داشت و حرف اون برای من. جفتمون حق داشتیم.
چه اپیزود آشنایی برای من
پاسخ دادنحذف:(
حذفمتاسفم یوکو جون:( ولی شاید باید این اتفاق میافتاد تا هردو بههم بگین حرفتون رو با تمام دردش. چون اون حرفی که تو گلو میمونه هی بزرگ و بزرگتر میشه و آدم رو داغون میکنه.
پاسخ دادنحذفبرای بقیهاش هم خودت رو ناراحت نکن. برای همه ممکنه پیش بیاد این روز و حال عزیزم 🫂
🫂
حذف