۱۶ شهریور ۱۴۰۵

آرامش

 خونه‌ی مامانم دراز کشیدم جلوی تلویزیون، Toy story می‌بینم. بوی باقالی‌پلوی مامانم پیچیده تو خونه. مامانم چایی میریزه برام میاره. همه چی بو و رنگ بچه‌گیم‌ رو میده. فقط گاهی یادم می‌ره مامان اون نوجوون که رو مبل داره با گوشی بازی می‌کنه کیه :)))))

۸ نظر:

  1. فکر می کنم مهمترین چیزی که بعد از مهاجرت از دست می دی این حسه. گفته بودی که به تهران دلبندی و آدمهاش - ولی فکر می کنم همۀ اونها با گذشت کافی زمان جایگزین میشن با دلبندیها و تا حدی با آدمهای دیگه. چیزی که برای همیشه از دست می ره حس دوباره بچه بودن در خانۀ مادریه - برای من بیست و هفت ساله که تکرار نشده حتی با این خوشبختی که مادر و پدرم در زندگی ما حضور دارن - ولی هیچ وقت و هیچ جایی من حس نگهداری شدن رو ندارم، حتی برای یک ثانیه.
    می دونم دارم کمک نمی کنم - پس خفه می شم. بعدشم این حس نگهداری شدن به هزار دلیل دیگه هم می تونه از دست بره، مهاجرت یکی از گزینه های بهتره از بقیه حالتهای از دست رفتنش احتمالاً.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ببین رضا، می‌دونم همه‌ی اینهارو. چالش‌های زیادی هم داشتم باهاش. اصلاً من چرا مهاجرت نکردم سال‌های قبل؟ برای نگه داشتن همین حس. ولی الان یه دلیل بزرگ دارم که -شاید- بتونم مهاجرت رو تاب بیارم. آینده‌ی بچه‌م. که شاید اون مجبور نباشه بدون من مهاجرت کنه و سختی‌های مهاجرت رو تنها تحمل کنه.

      حذف
    2. باز هم می خیلی کم می دونم - ولی اون اگر زود مهاجرت کنه (بعد از دبیرستان یا لیسانس) با تو یا بدون تو همه چیز براش روبراه خواهد بود. این ا‌وضاع ایران خیلی با هواپیمای در حال سقوط فرقی نداره - همیشه میگن اول ماسک اکسیژن خودت رو بذار بعد به بچه کمک کن - فکر می کنم در این مساله هم.

      حذف
    3. خب موضوع همینه که به خودم هم دارم فکر میکنم. کلی تراپی رفتم که باور کنم اینو که داریم سقوط می‌کنیم و باید خودم و بچه یه جا که برامون امنه، اگه بشه بپریم.

      حذف