۲۰ شهریور ۱۴۰۵

فکر نمیکنم، فقط هستم

​دراز کشیده ام روی یک تخت باریک و کاتارینا دارد تتو میکند. درد ندارم. آستانه درد بالایی دارم. پنجره نیمه باز است. صدای تراموا و ماشین ها می آید. در اتاق کوچکی واقع در یک سالن زیبایی در مرکز شهر هستم.  کاتارینا تی شرت بزرگ سیاهی پوشیده ، موهای قهوه ای روشنش مثل همیشه است. نصفه جلوی سرش بلند است و با یک کش کوچک جمع شده و نصفه پایین شیو شده ای که کمی رشد کرده. گوشواره های حلقه ای نسبتا قطور ولی نه خیلی بزرگ در گوشش دارد. چهارشانه و درشت هیکل است. صورتش کودکانه است چون خیلی هنوز کوچک است. برای اینکه اینهمه جنگ و دربدری ببیند خیلی کوچک است. اهل کریمه اکراین است و خیلی سال است که آواره و جنگ زده شده اند. تنهایی در فنلاند تقاضای پناهندگی داده. خیلی ترومازده و مظلوم است. در کمپ با یکی از باشعورترین پسرهای ایرانی آشنا شده و چند سال است با هم هستند.  خیلی خجالتی و آرام است و مبلغی هم که برای این تتو میگیرد خیلی کم است. 

فکر میکردم از بدریختی شکمم خجالت بکشم ولی بد ریخت نبود. فکر میکردم شکمم همش میخواهد صدا بدهد ولی صدا نمیدهد. فکر میکنم این فکرهای من بدرد هیچی نمیخورند و اصلا فکر نکنم منطقی ترم.

پس فکر نمیکنم و فقط هستم. 

کاتارینا برای بار چندم میگوید: اگر درد داشتی بگو. جواب میدهم که من درد ندارم. اینقدر ذوق دارم که درد نمیفهمم. 


۶ نظر:

  1. آخی نیلی کاش می تونستم ببینم تتو‌ت رو 😍 برات ذوق دارم.
    من هم آستانه‌ی تحمل بالایی دارم و موقع تتو خوشحال و خندانم :))

    پاسخ دادنحذف
  2. به سلامتی و مبارکی نیل

    پاسخ دادنحذف
  3. وااایییییی دلم میخواد ببیننممممممممم *____* مبارکهههههههههه🤩🤩🤩

    پاسخ دادنحذف
  4. مباااااارک 3> من اصلا آستانه درد بالایی ندارم اما درد تتو کیف میده :))

    پاسخ دادنحذف