۲۰ شهریور ۱۴۰۵

ر عزیزم سلام

دلم برای کاف تنگ شده. تنها مردی بود که اونقدر واضح در مورد بدنم حرف می زد و قربون صدقم می رفت. شایدم چون الان زورم به فکرام نمی رسه یاد کاف افتادم. چون به تن نیاز دارم. نیاز دارم حس کنم یه چیز با ارزشی مونده هنوز برام. کنارش احساس خوشگلی می کردم. از خونه همسایه روبرویی صدای پیانو میاد. بچه ی همسایه داره تمرین می کنه. نشستم دارم گوش می کنم. هر بار که اشتباه می کنه، برمی گرده از اول. هر بار منتظرم که بتونه اشتباهش رو بپذیره، ادامه بده و قطعه رو تموم کنه. اما نمی کنه اینکارو. قبلا تمرین خوانندگی می کرد. چه روزای بدی بود. احساس می کنم می خواد اول همه ی کارای دنیارو ببینه. کاف هم می خواست از اول شروع کنه. می گفت یه زندگی دیگه می خوام که از اول شروع کنم. اما به نظر من، بازم همین شکلی می شد همه چی. از کاف خوشم میومد. هر حرفی رو می تونستم باهاش بزنم. چون از حرف زدن نمی ترسید. مثل ف که توی اینستاگرام از هر چرت و پرتی خوشش بیاد لایک می کنه. از اینکه به ضرورت ارائه خودش دچار نیست خوشم میاد.

با مهر و ماچ و به امید دیدار

۶ نظر:

  1. منم همین امروز متوجه شدم در لایک کردم تو اینستا خودمو سانسور میکنم.

    پاسخ دادنحذف
  2. منم مثل کافم. ری‌پست هم زیاد می‌کنم تازه :))))

    پاسخ دادنحذف
  3. همه‌ی آدم‌ها باید یه کاف کنارشون داشته باشن نغمه که بتونن راحت خود واقعی‌شون باشن و خودشون رو دوست‌داشته باشن :)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. من دیگه ندارمش. شاید نتونم یکی دیگه هم پیدا کنم.

      حذف