دربارهی هرچیزی که میخواستم بنویسم قفل میشم! وبلاگ رو بازمیکنم و پستهای جیران، آیدا و نیلی و نارنجی رو میخونم. قبلش هم تو اینستا چندتایی پست دیدم با حالوهوای ابری.
چه همه خستهایم. چه غمی گرفته ما رو. از ایران تا کانادا و فنلاند و چهوچه! امروز کلمه کم آوردم. تو کامنتها فقط دارم بغل میفرستم و آه میکشم و ایموجی غمگین میذارم. امروز کلمه کم آوردم. لال شدم انگار. تو اینستا هم همینطور بودم. پام رو توییتر نذاشتم. تازگیها کمتر اونجا پیدام میشه. نغمه نوشته امروز زده تو کار کمتوجهی به جلسه و مشکلات کار و همهچی. کاملاً میفهمم این حالت رو. خودم هم مدام دارم فرار میکنم و ایگنور میکنم جنگ و اینترنت و اخبار بد و دلار رو. برای نغمه نوشتم که این اتفاق وقتی میوفته که من میترسم!
آره الان هم ترسیدهام. نمیخوام باز ندونم چی میشه. نمیخوام باز بهخاطر اینکه خونهمون تو منطقهی پرخطره، چهل روز یا بیشتر دوباره آواره بشم. دوستندارم برم جای دیگهای با آدمهای دیگهای زندگی کنم. حتی اگه عزیزترینهام باشن. نتونم بهکارهای خودم برسم و آشپزی خودم رو بکنم. که دوباره نتونم ساعتی که میخوام بیدار بشم و بخوابم. که نتونیم با هم دو کلمه حرف بزنیم. بحث کنیم. با هم بخوابیم. نمیخوام پرایوسیم رو از دست بدم. که نتونم حتی گریه کنم از ترس و ناراحتی صدای جنگندهها. یا که هر چندروز بهخاطر ملاحظه، بین خونهی دو تا مامانها بچرخم و اون وسط فقط خونهی نون برم که یه دوپینگی کردهباشیم.
البته که اگر مجبور بشم دوباره همهی اون جنگ چهلروزه رو تکرار میکنم. یا هر کار دیگهای. اونموقع آدم یه قدرتی پیدا میکنه واسه تاب آوری و تحمل، که خودش هم از تعجب وامیمونه. ولی دلم نمیخواد الان قوی باشم. امیدوارم اینطور نشه. آخه اگر قرار باشه باز جنگ بشه و اوضاع هیچ تغییری نکنه، که فایدهای نداره. باز آوارگی و کشتاره فقط :(
نمیدونم چی بگم. بههرحال منم احساس استیصال میکنم مثل همهی شما. اما نمیخوام بذارم، اون نور کوچیکه که تو قلب و دلمه، خاموش بشه. میخوام امیدوار باشم. میدونم که میتونم.
تو فکر مهمونی دورهمی پسفردام. میخوام بگم بچهها بیان خونهی ما. باز براشون غذای خوشمزه و با عشق بپزم. میخوام دو تا مزه درست کنم که جدید باشه. گرامافون رو روشن کنم و صفحهی فرانک سیناترا رو پخش کنم که کیف کنیم. میخوام مست بشم و بپرم رو کانتر و سیگار بکشم و باهم همخونی کنیم دوباره. میخوام زندگی رو فراموش نکنم.
میخوام تو خونه، شمعهای زیادی روشن کنم.
که نور بیاد...که تاریکی تو دل هیجکس نمونه. 🌱🫂
نمیدونم باز میشه یا نه ولی اگه یه چیز جدید با مزه آشنا خواستی اینو امتحان کن، من هربار درست کردم همه خیلی دوست داشتن. توی اون مخلوط گردوش رب انارم میریزم
پاسخ دادنحذفhttps://www.lazycatkitchen.com/georgian-eggplant-rolls-nigvziani-badrijani/
بغلهای سفت، یادم رفت🫂🫂🫂🫂🫂
حذفوای مرسی ویلانل آره باز شد :))) حتماً میبینم :*
حذفبغل عزیزم 🫂🫂🫂
امیدوارم جنگ نباشه واقعاً. بغل دزیره
پاسخ دادنحذفآمین سایه جونم 🫂 :*
حذفمنممم بغل 🫂
پاسخ دادنحذفیوکوی قشنگ و هنرمند 🫂 :**
حذفدریره قشنگم تو نقطه ی امیدبخش این دفتری. عشق وگرمای تو اینجا رو گرم و نرم میکنه. امیدوارم هیچ اتفاق بدی نیفته و در ارامش باشی ❤️
پاسخ دادنحذفقربون تو برم انقدر مهربونی نیلی جونم. خوشحالم احساست اینه. تو خیلی نازنینی خودت نمیدونی چهقدر :) ❤️
حذفمنم امیدوارم عزیزدلم 🫂
دزیره لطفا بیا بگو چی می خوای درست کنی
پاسخ دادنحذفحتماً میگم نغمه. جمعبندیم کامل بشه میام میگم :) :*
حذف