۱۹ شهریور ۱۴۰۵

ر عزیزم سلام
آزمونم کنسل شد، چون مقیم ایرانم. پیغام رو برای ح فوروارد کردم. گفت یه چیزی بگو. حرفی نداشتم. بعد از کار، شروع کردم به تمیزکاری خونه. از زیر یخچال و لباسشویی شروع کردم. باید یه نظمی هم به ادویه ها بدم. از پارسال که از این ادویه ترکی استفاده می کنم، دیگه خیلی به بقیه شون توجه نمی کنم، چون بار قبلی که رفتم بازار فهمیدم چهار نوع داره. اسموکی هم داشت. مردم وقتی درس ندارن چیکار می کنن؟ مغزم داره دنبال جایگزین می گرده. زنگ زدم آرکانو که برای صبحانه رزرو کنم، گفت میزی که می خوای از ساعت نه و نیم آفتاب میفته روش. گفتم اشکال نداره. دیگه دلم نمی خواد از آفتاب و آدم ها و اتفاقات فرار کنم. دو ماه پیش اما اینطوری نبودم، پرده حصیری گرفتم برای پنجره اتاق خواب. تو هنوز ندیدیش. خیلی چیزارو ندیدی. خیلی از چیزایی که بین رابطه و فاصله موند. مثل روایتی که دو سال پیش ازم خواستی و من نتونستم بهت بدمش. به جاش رفتم سراغ درس خوندن. سراغ چیزایی که تکلیفم باهاشون روشنه. 
با مهر و ماچ و به امید دیدار

۱۳ نظر: