از فردای مهمونی خوشممیاد. خونه مرتبه. غذاهای اضافه تو یخچاله و قرار نیست بری تو آشپزخونه. میتونی دیر بلند شی و روز رو تنبلانه ادامه بدی. یه سر به گروه فامیلی بزنی و عکسهای دیشب رو ببینی. چندتا زنگ بزنی به مهمونهای دیشب و باهاشون حرف بزنی و غیبت کنی. قهوه اتو یا شیرینی که از روز قبل مونده بخوری و وقت نهار که میشه فقط غذاها رو تو بشقاب بکشی و بگذاری تو ماکروفر. نهایت کارتم این باشه که ماشین ظرفشویی رو خالی کنی. برعکسش روزهای قبل مهمونیه که در حال نوشتن لیست و خرید و اماده سازی و نظافت هستی. روز خود مهمونی ام که هیچ وقت نداری فکر کنی دوستش داری یا نه بس که کارها انگار تمومی نداره. حتا نمیدونی اون روز باید نهار درست کنی یا یه چیزی سرهم کنی و بخورید.
همه اینها رو گفتم بگم اون چهار عدد اون بالا روزهای قبل و خود و فردای مهمونی بود که میشد امروز. حالا از امشب باید بشینمسر کارها و تکالیف عقب افتاده کلاسها ولی انرژی مهمونی دیشب هنوز تو خونه است. مهمونی هایی که کم و کمتر شده و تقریبن داریم باهاشون خداحافظی میکنیم. خونه مهمونی دوست داره.شلوغی ، سروصدا، بوی غذا و عطر و عود. صدای موزیک و تکون های موقع رقص و صداهای بلند خنده و صحبت که به دیوارهاش میشینه. ولی حالا رفت تا کی؟ نمیدونم/نمیدونه
از تیترت خیلی خوشم اومد. برم کپی کنم:پی
پاسخ دادنحذف😁👍
حذفچه خوب گفتی. واقعاً همینه فردای مهمونی.
پاسخ دادنحذفامیدوارم بتونیم همینقدر هم حفظ کنیمش...
امیدوارم ولی خیلی سخت شده😔
حذف