۱۷ شهریور ۱۴۰۵

امروز ظهر بیدار شدم از خواب . مسواک زدم مایو پوشیدم رفتم تو استخر آب گرم بود حال میداد نیم ساعت شنا کردم در آرامش اومدم بیرون هنوز همه خواب بودن. لباسامو عوض کردم موهامو خشک کردم هنوز همه خواب بودن. رفتم تو آشپزخونه به جمع و جور و شستو شو با موزیک کلاسیک . چایی که دم کشید برای خودم یه دبل اسپرسو زدم فکردم از بوی قهوه بیدا. میشن بقیه ولی هنوز همه خواب بودن.. تخم مرغ کم بود پس چندتا سوسیس حلقه ایی ریختم تو ماهیتابه و یکم کره و فلفل دلمه ایی قرمز خوب تفت دادم بعد تخم مرغارو اضافه کردم بوی سوسیس ک بیشتر شد دونه دونه آدمها از اتاقها اومدن بیرون و دور میز جمع شدن. هرسال وقتی از مهمون و جمعیت خسته میشم به خودم میگم محاله دفعه دیگه به بقیه بگم من دارم میرم شمال ولی هرسال دوباره یادم میره. یه پیرزن درون دارم که لذت میبره از اینکه میتونه آدمها رو دور هم جمع  کنه. 

۴ نظر:

  1. من فکرکنم پیرزن درونم پیر‌شده دیگه. واقعاً سختمه گلمک :)

    پاسخ دادنحذف
  2. چشمامو بستم و بوهارو تصور کردم

    پاسخ دادنحذف
  3. یکی دیگه هم اینجا هست که صبح پا شده رفته دستشویی بعد رفته استخر.

    پاسخ دادنحذف
  4. این لذت جمع کردن آدمها دور هم واقعا عجیبه. با خوندنت یاد جمعی افتادم که خب دیگه وجود نداره و دلم تنگ شد

    پاسخ دادنحذف