۰۴ شهریور ۱۴۰۵

روز ۸۴ _ suffocation

 امروز یه پستی از عادل دیدم که به‌حال و روز من هم کلاً می‌خوره. مقوله‌ی سانسور! راستی عادل عکس‌هات خیلی قشنگ بود و من لذت بردم♡

اول بگم که من یکی از آرزوهام این‌بود که مدل عکس یا نقاشی بشم که به‌خاطر خانواده و بعدها ازدواج، هیچ‌وقت این اتفاق نیفتاد. البته تا به امروز ؛))

داشتم فکر‌می‌کردم اون آدم‌هایی که ما بهشون اجازه نمی‌دیم که خود واقعی ما رو ببینن، تقصیر خودشونه یا تقصیر ما؟!
بنانا یوشیموتو می‌گه:" حتی وقتی فکر‌می‌کنی کسی را می شناسی، فقط در حال نگاه کردن به بخشی از او هستی که اجازه داده دیده شود. بقیه‌اش همیشه در سایه می‌ماند. مثل دریاچه‌ای که عمقش را هیچ‌وقت نمی‌بینی."

این می‌شه همون نقابه، همون سانسوره، ملاحظه‌گری‌ه. ترس از قضاوت یا خشونت یا هرچی. یعنی ما تا حدی که بذاریم؛ آدم‌ها ما رو می‌بینن و می‌شناسن. البته به‌طور کلی منظورمه‌ها.
یاد حرف آیدا هم می‌افتم تو کلاس اتاقی از آن خود که می‌گفت ما هیچ‌وقت نمی‌تونیم بگیم فلانی رو مثل کف دستم می‌شناسیم. راست می‌گه. هرچی می‌گذره بیشتر بهش می‌رسم.

این اجازه‌ای که به آدم‌ها می‌دیم یا نمی‌دیم، بستگی به برخورد و قضاوت و تفاوت نگرش اون‌ها با ما هم داره.
مثلاً نزدیک‌ترین دوست‌های زندگی من، حتی خواهرم؛ هرگز درباره‌ی این‌جا، افکار و نوشته‌هام، ترس‌ها و جسارت‌هام یا خیلی مسائل دیگه‌ی من چیزی نمی‌دونن و امیدوارم هیچ‌وقت هم نفهمن!
چون همیشه جزء ممیزین و معلم‌های خط‌کش به‌دست من بودن تو زندگیم. همیشه به خاطر طرز فکر و علاقه‌ام توسط این آدم‌های عزیزم،  بازخواست می‌شم. می‌دونم احتمالاً یه بخشی از این توبیخ‌ها از رو علاقه‌است ولی واقعاً درست نیست!

مدام می‌گن این کارت غلطه، این حرفت اشتباهه، چرا فلانی رو فالو کردی، چرا گذاشتی فالوت کنه، چرا این‌جوری عکس انداختی، چرا این لباس رو پوشیدی این جات معلومه، چرا این عکست یه‌جوریه لوند شدی، نذار اینو، چرا استوری این‌طوری گذاشتی، چرا این شعر رو نوشتی، چرا این جمله رو لایک کردی، چرا عکس نود دوست داری و لایک می‌کنی الان همه لایکت رو می‌بینن، چرا عکس می‌ندازی از خودت و دست و پاهات؟! چرا چرا چرا...

همه‌ی این چراها رو لیترالی می‌گن و درباره‌اش حرف می‌زنن! هزار تا از این نمونه‌ها از تمام آدم‌های هم‌سن‌و‌سال و نزدیکم می‌تونم بیارم که کلافه بشین از حجمش!
خب آدم یه زمانی خسته می‌شه دیگه. به‌خصوص وقتی سنش بالاتر می‌ره طاقت زورگویی و اجبار و قلدری رو نداره انگار. البته که من جوونما ؛)، اما تو اواخر دهه‌ی چهل، دیگه قاطی کردم تو یه چیزهایی. واقعاً احساس خفگی می‌کنم. تو روزگاری که آزادی اصلی‌ترین دغدغه‌ی آدم‌هاست؛ فکر کن باید این‌همه بند به دست و پات بسته باشه. مطیع باشی و نذاری آب تو دل هیچ‌کس تکون بخوره و مدام خودت رو ساکت کنی و سانسور.

گاهی فکرمی‌کنم به‌خاطر همین ایرادها و سرزنش‌هاست که از نوشتن راحت‌تر تو این‌جا می‌ترسم و هی سانسور می‌کنم خودم رو. که البته گاهی هم مثل امشب رها می‌شم و گاهاً دیده شده به سیم آخر هم می‌زنم. _ سلام هورمون‌های عزیزم که منو یاغی می‌کنین گاهی_
دیشب ویلانل و نیلی عزیزم، یادم دادن که اگر پابلیش نکنم و تو پرویو بنویسم کسی نمی‌فهمه منم. نمی‌دونم هنوز مطمئن نیستم این راه رو برم برای وبلاگ. دوست دارم همین اسم مستعارم رو داشته باشم لااقل. حتی دوست‌دارم اسم خودم رو داشته باشم. نظرها و کامنت شماها رو بخونم و بنویسیم باهم. اون‌جوری به‌ دلم نمی‌چسبه انگار.
چه بدونم شاید هم طی جلساتی که با خ. پ. ت دارم یه راه حلی گشوده شد برام.

فعلاً همین حد رهایی هم خوبه. همین که شماها رو دارم و از احساس، تفکر، علاقه و گاهی روزمره‌هام می‌نویسم براتون خوشحالم.
امیدوارم یه جوری بشه که همه‌ی آدم‌ها بتونن تا حد زیادی خودشون باشن. از قضاوت نترسن. کم‌تر سانسور بشن و زور بشنون.

پ.ن: تو بعضی نوشته‌هام مثل پست دیروز، احساس می‌کنم پراکندگی ذهنم خیلی زیاده. که به‌خاطر حضور همین‌جور آدم‌ها یا وقت کم، اتفاق می‌افته. بنابراین منسجم نمی‌نویسم. پس ببخشایید مرا :) 

۱۰ نظر:

  1. خیلی این رهایی از باید نبایدهای دیگران خوب‌ه و امیدوار ام به چنگ‌اش بیاری.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی شهاب. آره واقعاً. همین مقداری رو هم که به‌چنگ آوردم، حالم رو بهتر کرده.

      حذف
  2. ببین من خیلی دوست داشتم که یه نفر که هنر عکاسی داره مرتب ازم عکس حرفه‌ای و قشنگ بندازه. ولی آدمایی که با من بودن یا ذوق عکاسی نداشتن یا یه طوری مینداختن که فقط یه دماغ ازم معلوم بود :))))

    پاسخ دادنحذف
  3. دزیره قشنگم. حق داری میفهمم. من بیشتر از اینکه بخاطر فضولی خودم باشه به این خاطر میگم بنویس چون چیزهایی که نمیگی و پنهان میکنی مثل یه غده میمونه توی گلو. برای خودت هم بنویسی خوبه. تا میتونی برای خودت یجا بنویس و با خ پ ت درباره اش حرف بزن. خودتو ازشون رها کن . ما دیگه چهل سال به بالا شدیم واقعا کسی حق نداره از ما عیب و ایراد بگیره و برای ما نظر منفی بده. بنظر من اگه بخوای کم کم میتونی خودت رو از بند نظرهای اطرافیانت رها کنی . خیلی حس خوبیه دزیره

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. من هم با نیلی موافقم.

      حذف
    2. نیلی جونم اصلاً هم فوضولی نیست. طبیعیه ما اینجا با هم دوست شدیم و کنجکاویم نسبت به‌هم بیشتر بدونیم.
      آره موافقم باهات. ولی تمام مسئله‌ی من قضاوت نیست. همین الان هم چیزهایی که نوشتم، با توجه به‌شرایطی که دارم، قابل قضاوته. رو اون قسمت دارم کارمی‌کنم یواش یواش.
      و قبول دارم ننوشتن و حرف‌نزدنش هم بدتره. واسه همینه همش گریه دارم!
      مرسی ازت دختر خوش‌قلب مهربون. ماچ 🫂

      حذف
    3. نارنجی جون :**

      حذف
  4. اون قسمت چراچرا، برای منم وقتی نوجوون بودم خیلی پیش اومد و نتونستم تحمل کنم:(

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. خداروشکر کن نوجوون بودی ویلانل. من در چهل و هشت سالگی هنوز این ماجراها رو دارم !

      حذف