۲۸ مرداد ۱۴۰۵

۷۱ از ۸۰

پسره پیغام داد میای بریم سینما؟ پرسیدم چه فیلمی؟ گفت ته خیابون کاج. پوستر فیلمو فرستاد برام. به نظرم اومد فیلم بدیه. گفت معلم فیلمم گفته one of a kindه. گفتم از رو پوسترش که می‌گم فیلم داغونیه. گفت جاجو. گفت جاج بای کاور نکن. گفتم من از روی لباس و کفش هم می‌تونم بگم طرف چه جور آدمیه، جلد کتاب و پوستر که دیگه جای خود داره. خندید.

از Cineplex رفتن خوشم نمیاد. به جز سینه‌پلکس‌های پارک رویال و اِسکوشیا که تر و تمیزن، بقیه‌شون از دم بهم حس یه جور غم مبتذل می‌دن. که خب حس درستی هم هست. سینمای بدنه پخش می‌کنن و مخاطب‌شون هم کوکا-پاپ‌کورن به دست با صدای بلند به تمام لحظه‌های کمدی و درام فیلم می‌خنده و هیچ به ذهنش خطور نمی‌کنه یواش بخند گوسِپند. واقعاً فرق لحظه‌ی کمدی و دراماتیک رو نمی‌دوننا. یه شب رفته بودم Dancer in the Dark رو ببینم، تازه تو سینماتِک، وقتی پاپ‌کورن و قهقهه‌های ملت رو دیدم تو سالن، شعور سینمایی این شهر برام تموم شد. 

به نظرم سطح فرهنگ هر شهری رو می‌شه از واکنش مخاطب به فیلم‌ها فهمید، توی سینما. مخاطب سینما، نماینده‌ی تفکر عام اون شهره. نماینده‌ی چیزیه که غالب جامعه‌ی اون شهر داره ازش لذت می‌بره. بعد از سه سال توی این شهر بودن و بیشتر از صد بار سینما رفتن -مخصوصاً در ایام جشنواره که دیگه الیت‌ترین قشر سینماشناس تو سالن‌هان- می‌تونم بگم مخاطب کانادایی یکی از کم‌سوادترین و کم‌ادب‌ترین مخاطبان سینماست و چیزی از «فرهنگ» نمی‌دونه. -قضاوت رو بردم در قله‌ی جدید-

فیلمه از همون اول دسته‌گل‌هاشو یکی‌یکی رو کرد، یکی از یکی بدتر. نیم‌ساعت که گذشت، کلافه شدم و منتظر بودم پسره بگه پاشو بریم. دیدم نمی‌گه. گفتم جوونه دایناسور دوست داره منتظر ادای دین به ژوراسیک پارکی چیزیه. فیلم اما موفق شده بود یک‌تنه تمام پارامترهای صنعت فیلم‌سازی رو به بدترین شکلی استفاده کنه و حتی تعمدی هم در کارش نبود، حتی طنزی هم نداشت، حتی به منطق خودش هم وفادار نبود. صرفاً یک فیلم خیلی بد بود، خیلی خیلی بد. 

در گوش پسره گفتم معلم سینماتو بلاک کن بره.

پسره؟ یکی از فیلم‌بین‌ترین و سینه‌فیل‌ترین آدماییه که تو ونکوور دید‌م سواد فیلم داره. که ذائقه‌ی تربیت‌شده‌ای داره و فیلم خوب رو تشخیص می‌ده. بعضی جاها هم شده که به هم گیر دادیم و هم‌سلیقه نبودیم. ولی تا حالا نشده سر یک فیلم درست‌حسابی اختلاف‌نظر داشته باشیم. یعنی می‌خوام بگم سلیقه‌ی سینمایی‌شو تا حد زیادی می‌پسندم. می‌پسندیدم یعنی.

اون وسطا بچه که تازه از سفر برگشته بود ویدئوکال کرد. دیدم اسمش افتاد رو گوشی‌م. فیلمه اون‌قدر بد بود که حاضر بودم جوابشو بدم. -منی که اگه کسی تو سینما به موبایلش نگاه کنه برام کنسله- دلم می‌خواست پرده رو نشونش می‌دادم ببینه مامانش تو سینما داره یه مشت جوجه دایناسور رو تماشا می‌کنه که دارن می‌دوئن دنبال هم!

از سینما که اومدیم بیرون پسره پرسید نظرت چی بود؟ جواب دادم سیریسلی؟؟ یعنی تو ممکنه نظر دیگه‌ای داشته باشی جز این‌که آشغال بود؟ گفت اوه مای گاد، تو اصلاً حاضر نیستی سینمای سرگرم‌کننده رو تحمل کنی. خیلی فیلما فقط واسه سرگرمی ساخته می‌شن. گفتم منو بردی Project Hail Mary، گفتم اوکی. اون یه فیلم سرگرم‌کننده و فان بود. ولی این یه آشغال به تمام معنا بود. و این‌که وقتمو تلف کردم برای تا ته دیدنش، عصبانیم کرد. به خودم بود همون اولش پا می‌شدم میومدم بیرون. گفت دلایلت رو بگو. گفتم از دیالوگ‌ها و بازی‌ها و میزانسن‌ و جلوه‌های ویژه بگیر تا فیلم‌نامه، حتی یک پارامتر مثبت یا قابل تحمل هم نداشت. گفت بیشتر توضیح بده. گفتم چه کاریه بابا، حاضر نیستم حتی حرف بزنم درباره‌ش و انرژی مصرف کنم. رفتیم سمت ماشین. گفت بذار دلایلمو بگم منم. گفتم هاها، بذار نشنوم و عصبانی‌تر نشم. لحنم ولی بد نبودا، با خنده بود. دو نقطه دی‌ طور. گفت باورم نمی‌شه که این‌قدر جدی‌ای. گفتم باورم نمی‌شه که حاضری از فیلم دفاع کنی. اومدم سوار شم دیدم رفتار‌ش یه جوریه. گفتم چرا این‌جوری‌ای؟ گفت از حرفام upset شده و احساس می‌کنه دارم تحقیرش می‌کنم. گفت خیلی snob و قضاوت‌گرم. خندیدم که اجازه بده سینما رو قضاوت کنم دیگه. با لحن تند جواب داد دارم جدی می‌گم. همون‌جوری که نصفه‌نیمه توی ماشین بودم، لپ‌شو کشیدم و گفتم اوکی، let's call it a night. اونم گفت هر جور راحتی. اومدم بیرون درو بستم. اونم ماشینو روشن کرد و رفت.

یه نگاهی انداختم به دور و برم. سینماهه یه جایی از دانتاون بود که اون ساعت شب، جز هوم‌لس‌ها و معتادها کسی توش تردد نمی‌کرد. احساس کردم کل مردای خیابون دارن نگام می‌کنن. اومدم اوبر بگیرم، نزدیک‌ترینش شیش دقیقه تا من فاصله داشت. اون وسط یکی اومد نزدیکم ازم پول خرد خواست. برای اولین بار تو کانادا احساس ناامنی کردم. شیش هفت دقیقه راه رفتم تا برسم به یه خیابون اصلی. رفتم دم یه مک‌دونالد و وایستادم تا اوبر بیاد. فکر کردم کاش لااقل دامنم بلندتر بود.

بچه زنگ زد. پرسید چرا قیافه‌ت این‌جوریه؟ گفتم بعد از مدت‌ها یاد احساس ناامنی خیابون‌های تهران افتادم. گف وا، ناامنی؟ گفتم آره، براش تعریف کردم. گفت مگه تنها رفته بودی؟ گفتم نه، ولی با پسره دعوام شد پیاده راه افتادم اومدم. گفت سر چی دعوات شد؟ گفتم سر دایناسور. گفت مادر، با راس رفته بودی دیت؟

۶ نظر:

  1. ببخشید آیدا، ولی با جمله‌ی آخر یه دفعه کل خشم و حس ناراحتی که از متن خوندم به خنده تبدیل شد :))

    پاسخ دادنحذف
  2. وای چه حرصی! از دیروز فکر میکردم چطوری ممکنه بخاطر دایناسور با کسی بهم زد و الان بخوبی فهمیدم :/

    پاسخ دادنحذف
  3. منم همش تو فکر بودم دایناسور چیه تو این ماجرا.:)
    باورم نمی‌شه چه عجیب بوده رفتارش!

    پاسخ دادنحذف
  4. بذار پس با خیال راحت قضاوتش کنیم: اوووه چه بچه ی ننری!

    پاسخ دادنحذف
  5. پس موضوع دایناسور این بود:))

    پاسخ دادنحذف