حالا اونجایی هستم که در جواب سوالِ آیا ارزشش رو داشت؟ جواب میدم نه، نداشت. ارزش نداشت جوونی و عمرم رو هدر دادم و از همه مهمتر، وقتی رو که باید برایِ بچههام میگذاشتم رو برای اون و احساسی که داشتم تلف کردم! ارزش نداشت. چند ماه پیش با دوستم نیمه شب از سر پروژهای برمیگشتیم، یکجا نگه داشتیم تا ساندویچ کثیف سفارش بدیم، وسط انتظارمون تو ماشین و هیجانی که اون داشت و منی که بیشتر شنونده بودم، یه زمزمه شنیدیم. گوشهامون رو تیز کردیم و متوجه شدیم داره از رادیویی که خودخواسته روشن نکرده بودیم دعایِ شبی که معروف به شبِ آرزوهاست پخش میشه! دوستم صدا رو زیاد کرد و اشک تو چشمهاش جمع شد و گفت وای این یه نشونه هست، بیا دعا کنیم، بیا دعا کنیم برای زندگیمون که سرشار از نور و برکت بشه، برای راهی که پیش رومونه، برای خانوادهمون. جالبه ما هر دو سالهاست ایمان درستی نداریم، و من هم با همون بیاعتقادی از دلم رد شد که عاقبتِ این رابطه چی میشه؟ کاش معلوم بشه تکلیفم. کاش اونی که به صلاح خودمه و زندگیم اتفاق بیفته. و فکر کنم شد اونچه باید میشد. این روزها بچههام به چشمم آمدن، براشون وقت میگذارم تا جایی که مشغلهی کاریم اجازه میده. دیشب پسرم کنارم خوابیده بود و بهم گفت چقدر عوض شدید مامان، چقدر خوب شدید و من میخواستم از این درد بمیرم. بمیرم که بودم ولی بچههام انگار بیمادر بودن. از وقتی هم که سفر تموم شد و برگشتم (نصف بیشترش رو و همچنان درگیر این ویروس کوفتی جدید شدم) آرومترم. هنوز هم سریع از کوره در میرم ولی خیلی بیشتر روی خودم کنترل دارم. نود درصد سفر رو هم با خانواده گذروندم، دیگه مثل سابق حوصلهی وقت گذروندن با دوستای قدیمی و جدید رو نداشتم، انگار نقشِ عزیزانِ همخونم برام پررنگتر شده بود، دوست داشتم باهاشون باشم و سرآخر، وقتی که توی راهآهن از مامان خداحافظی کردیم بهم گفت چقدر اخلاقت این دفعه خوب بود، خیلی بهت افتخار میکنم، چقدر خوب شد که آمدید… و من حس میکنم قدر خیلی لحظهها رو در گذشته ندونستم، اون لحظههایی که حضور هم داشتم، فقط و فقط جسمم بود، همین. گاهی وقتا فکر میکنم کاش به عقب برمیگشتم، ولی به هر وقتی که فکر میکنم، میبینم نه، نمیخواستم از این نقطه دوباره شروع کنم، چون هم کمی و کاستی بوده و هم خوبی. ولی باز هم دوست میداشتم زندگیم شکل دیگهای پیش میرفت. و صدالبته کاش هرگز بابا رو انقدر زود از دست نمیدادم، این روزها روزهایی هست که دوست داشتم از بودن با نوههاش لذت ببره. بابا جان، چقدر جات خالیه…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر