۰۶ شهریور ۱۴۰۵

اکستازی

 ساعت چهار و بیست دقیقه ی صبحه و من از صدای حرف زدن پسرم با من بیدار شدم. چنان جدی در خواب با من حرف زد و جمله اش را نصفه گذاشت معذرت خواهی کرد و دوباره به خواب عمیقش برگشت که من ترسیدم .

مسیج های جواب نداده ام از دیروز خیلی زیاد شده و قفلم کرده. وقتی مسیج زیاد میاد کلافه میشم و بهم فشار میاد. دوستای ایرانیم میگن تو به چس بندی هر دینگی بخوره استرس میگیری. راس میگن خب ولی گفتن داره؟ خودم میدونم. عمدی که نیست.

علت دیگه ی قفل شدنم از فکر کارهای زیاد پیش رومه. پاییز برای کار داوطلبی برای زنان مهاجر فصل شلوغیه. از الان جلسه رزرو کردن خانوما و هر هفته ای حداقل دو جلسه قول دادم که میرم. جلسات در کتابخونه ها خانه های محله و ساختمان های پارک های مختلف برگزار میشه و وظیفه ی من کمک و فرم پر کردن برای کارهایی که بلد نیستن انجام بدن و همچنین کاریابی و کمک به درخواست کاره. 

باشگاه شده مامن امن من. جایی که میتونم فقط خودم و اولویت های خودمو در نظر بگیرم و عذرم موجه باشه برای نرسیدن به دیگران و آرامش خودم. دیروز روی تردمیل بسمت پنجره ی رو به میدون طوری محله مون با خنده های عریض کمی با دزیره چت کردم. هیجان انگیزه نه ؟ من عاشق دوستی های مجازی ام. این قسمت زندگیم مال مال خودمه و هیچ کسی از دنیای بیرون دستش بهش نمیرسه. دنیای اسرارآمیز وبلاگ نویسی.

دیشب جلسه ی سوم بود که وزنه هام و تایم ها رو در اپ ثبت میکردم. خیلی باحاله. میتونم مستقیم ببینم که پیشرفت کردم. بیشترین پیشرفتم در زمان پلانک بود. مسرور شدم. یک ساعت ورزش خیلی خوب کردم وقتی پایان رو زدم احساس شعف و حظ کردم. انگار پاهام روی زمین نیست دنیا روشن و بازه و این حس که من در این لحظه هیچ آرزوی دیگه ای ندارم. تمام چیزی که لازم دارم به تمامی دارم. موسیقی قشنگی در گوشم بود. قدردان همه چیز بودم. گوشی که داره میشنوه و چشمی که میبینه. شکمی که سفتیش رو حس میکردم و بدنی که در اینه خیلی بهتر از قبل بنظرم میاد.کودکی که خوشحال و آرومه و منی که سطح استرس هام  پیام های نخونده و قرارهای کمک به دیگرانه. اسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام. از پنجره های سرتاسری باشگاه مردم رو میبینم که از فروشگاه بیرون میاد و اروم و بدون عجله در هوای مطبوع بسمت خونه هاشون میرن و نگاهی هم به ما میکنن که اینور شیشه داریم برای سلامتی تلاش میکنیم.  

دیشب قبل خواب پسرم یه اعتراف خنده دار کرد. گفت من و م دو بار بستنی خریدیم و ایستادیم جلوی شیشه قسمت کاردیو و به کسایی که روی دوچرخه هن هن میکردن و روی تردمیل میدویدن نگاه کردیم و بستنی لیس زدیم که حرصشونو در بیاریم :)) پرسیدم خب اونا چکار کردن ؟ گفت بیشترشون لبخند مهربونی زدن و یکیشون اخم خشمناک!

   داشتم از حس شعف و حض در اون لحظه ی ملکوتی میگفتم.لمس کردن این جنس شادمانی رو مدیون مولانا هستم. سه سال پیش  از شدت استیصال  از شرایط جهنمی زندگیم برای بقا دست بدامن  عرفان مولانا شدم. اون زمان که غرق شدم توی کتابا و پادکستا این حال رو تجربه کردم. از شمس و مولانا تا بودا مدیتیشن ‌مایندفولنس و هر چیزی که روی زیبای زندگی رو بهم نشون بده. جلسات Non-duality شرکت میکردم و با طبیعت ارتباط میگرفتم روی موج بودم سبک و بی نیاز. من چه خوشبختم که زبان مادریم فارسیه و میتونم ادبیاتش رو اینطوری مثل قرص شادی آور مصرف کنم. چه اتفاق خجسته ای بود اون اشتباهات افتضاح که جون منو چنان به لب رسوند که رسیدم به این منبع عشق. چقدر زیبایی دیدم چقدر کیف کردم.

حال دیشبم  از جنس اون شادی عمیق بود.

۱۲ نظر:

  1. نیلی اول روزم نوشته ات رو خوندم و چقدر حالم خوب شد از خوندنش ؛ از اینکه نوشتی دنیات روشنه و زندگی ت به آرومی جریان داره ؛ از اینکه با طبیعت و مولانا و ورزش به حال خوب رسیدی؛ دوست دارم دختر ، روزم رو ساختی:*

    پاسخ دادنحذف
  2. چه قشنگ زیبایی‌های دنیاتو توصیف کردی:*

    پاسخ دادنحذف
  3. منم مسیجامو خیلی دیر جواب میدم. منم خیلی استرس میگیرم وقتی چند تا مسیجو باید جواب بدم مخصوصا اگه مسیجای معمولی باشن مثلا سلام چطوری:))

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. :)) کارای پیش پا افتاده بعضی وقتا سخت ترین ها هستن. همش فک میکنم الان باید چی بگم؟😄

      حذف
  4. قربونت برم عزیز من. تو از کسانی هستی که دنیا رو قشنگ‌تر کرده. من می‌دونم :)
    منم خوشحالم پیدات کردم. مثل تو دوستی‌های مجازی حقیقی رو خیلی دوست‌دارم و از پیام نخونده استرس می‌گیرم نیلی.
    دمت گرم که قشنگی‌های دنیا رو بیشتر می‌بینی و آفرین بهت به‌خاطر باشگاه و حال خوبی که درست کردی :***

    پاسخ دادنحذف
  5. این بخت خندان و زمان رام رو اسکرین شات گرفتم که با اب طلا بنویسم

    پاسخ دادنحذف