دلم واسه اینجا و همتون خیلی تنگ شده رفقای نادیدهی من.
دو روزه درست و حسابی نتونستم بیام بخونمتون. زور سردرد و چشمدرد زیاد بوده و نتونستم گوشی دست بگیرم.
احساس میکنم یک کم ضعیف شدم. فکر میکردم هر چی سن آدما بالاتر میره تحمل غمشون بیشتر میشه. اما انگار بر عکس شده.
شاید هم چون حال روحی و درونیم هنوز کامل ردیف نشده، بیشتر روم اثر گذاشته.
وسط بهشت زهرا، پشت مامان و بابام راه میاومدم دیدم بابام با اون عصای خوشگل چوبیاش که یک کله اژدها داره؛ دست مامانم رو گرفته و دارن کنار هم آروم راه میرن به طرف ماشین. به هم نگاه میکردن و حرف میزدن. موهای کوتاه شرابی مامانم برق میزد زیر آفتاب داغ امروز.
ازشون عکس انداختم. خیلی قشنگ بودن.
حال دلت خوب باشه دزیره 💖🫂
پاسخ دادنحذفمرسی سابه جون❤️🫂
حذفدزیره جان امیدوارم که زودتر خوب بشی ؛ از بودن کنار بابا و مامان لذت ببر .
پاسخ دادنحذفممنونم مستانه جون...آره به خدا نعمتیان . امیدوارم حال بابات بهتر بشه 🫂❤️
حذفامیدوارم روح عزیزتون در آرامش باشه و مامان و بابا همیشه سلامت باشن.
پاسخ دادنحذفمرسی یوکو جانم . قربونت 🫂❤️
حذفهم آرزوی رهایی از سردرد و چشمدرد
پاسخ دادنحذفهم ♥️♥️ برای پدر و مادر
قربونت شهاب جان. ممنونم.❤️❤️
حذفامیدوارم خودت بهتر باشی و مامان بابای قشنگت هم خوب خوب باشن
پاسخ دادنحذفبهترم جیران .قربون تو :**
حذفمتاسفم و بغل محکم..
پاسخ دادنحذفاون قابی که از مامان و بابات درست کردی
مرسی نارنجی جون.
حذف❤️