۲۸ مرداد ۱۴۰۵

روز هفتاد و پنجم _ دل‌تنگتونم

 دلم واسه اینجا و همتون خیلی تنگ شده رفقای نادیده‌ی من. 

دو روزه درست و حسابی نتونستم بیام بخونمتون. زور سردرد و چشم‌درد زیاد بوده و نتونستم گوشی دست بگیرم.

احساس می‌کنم یک کم ضعیف شدم. فکر می‌کردم هر چی سن آدما بالاتر می‌ره تحمل غم‌شون بیشتر می‌شه. اما انگار بر عکس شده.
شاید هم چون حال روحی و درونیم هنوز کامل ردیف نشده، بیشتر روم اثر گذاشته.
وسط بهشت زهرا، پشت مامان و بابام راه می‌اومدم دیدم بابام با اون عصای خوشگل چوبی‌اش که یک کله اژدها داره؛ دست مامانم رو گرفته و دارن کنار هم آروم راه می‌رن به طرف ماشین. به‌ هم نگاه می‌کردن و حرف می‌زدن. موهای کوتاه شرابی مامانم برق می‌زد زیر آفتاب داغ امروز.

ازشون عکس انداختم. خیلی قشنگ بودن. 

۱۲ نظر:

  1. حال دلت خوب باشه دزیره 💖🫂

    پاسخ دادنحذف
  2. دزیره جان امیدوارم که زودتر خوب بشی ؛ از بودن کنار بابا و مامان لذت ببر .

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنونم مستانه جون...آره به خدا نعمتی‌ان . امیدوارم حال بابات بهتر بشه 🫂❤️

      حذف
  3. امیدوارم روح عزیزتون در آرامش باشه و مامان و بابا همیشه سلامت باشن.

    پاسخ دادنحذف
  4. هم آرزوی رهایی از سردرد و چشم‌درد
    هم ♥️♥️ برای پدر و مادر

    پاسخ دادنحذف
  5. امیدوارم خودت بهتر باشی و مامان بابای قشنگت هم خوب خوب باشن

    پاسخ دادنحذف
  6. متاسفم و بغل محکم.. ‌
    اون قابی که از مامان و بابات درست کردی

    پاسخ دادنحذف