صبح روز بعد
از تخت میام بیرون، هنوز هوا خوب روشن نشده اما انگار تخت هم دیگه نمی خواد من و تو خودش جا بده.منم خیلی تقلا نمی کنم با خودم می گم شاید خسته شده خب! می رم دستشویی، میام تو آشپزخونه، می رم تو اتاق و شبیه یه رباتی که بهش برنامه دادن همه اون کارهای اول صبح و خیلی دقیق و منظم و با طمأنینه (املاش اینجوریه؟:)) انجام می دم اما تو مغزم همش یه سری جمله بی خود از این ور می ره اون ور، کار درستی کردم؟ نکنه نباید اینجوری می گفتم؟ نکنه خیلی تند گفتم؟ نکنه نکنه نکنه. اه.
دیدی یه موقع هایی تو زندگی یهو یه رفتاری رو نشون می دی که اصلا رفتار مدل تو نیست اما یه جایی اینقدر بهت فشار اومده انگار مخصوصا یه رفتار سرد و معمولی نشون می دی؟
من دیشب و حتی صبح این کارو کردم، پشیمون نیستما اما خودمم نیستم و این عجیبه! انگار دارم یه چیزی رو تمرین می کنم که برای مراقبت از خودم لازمه اما خب مدل منم نیست.
این تضادی که میگی خیلی اذیت کنندهست کتی جانم! ولی در عین حال، اجتنابناپذیره گاهی :((
پاسخ دادنحذفمنم خیلی ازین کارا که اصلا من نیستم ولی از فشار و شرایط یه کارایی میکنم که بعدش کلی خودخوری میکنم، میکنم. :((((
پاسخ دادنحذف