بچه را که میخوابانیم تازه شب ما شروع میشه. تا پدر بچه داره جگر گوشه رو میخوابونه، میام توی آشپزخونه که شام درست کنم. عصر که رفته بودیم خرید حواسم بود بادمجان بخرم. میخواستم با رسپی آیدا روزی که از بیمارستان آمده بود، گوجه و بادمجان و سیر را بذارم تو فر و یک خوشمزه ی راحت و ساده تحویل بگیرم. حتی حواسم بود که صبح موقع سر کار رفتن نان خمیر ترش بگیرم. آیدا کم رسپی میده ولی غذاهاش از نظر اتصال به زندگی حرف نداره. یادمه یه باری ( شاید اون زمان که تازه اومده بود ونکوور) یه لوبیا چشم بلبلی پلو با دنده ته انداز درست کرده بود، (شاید بادمجانم داشت مطمئن نیستم باید برگردم به پستش ببینم) و همینطور داستان طور پستش کرده بود در اینستا. منم نه گذاشتم نه برداشتم رفتم هرچی از سطر به سطر پست اقتباس کرده بودم رو درست کردم. میگم اقتباس چون خب پست آشپزی نبود ولی میشد فهمید و دراوردش. و نگم از بوی لطیف و مهربان چشم بلبلی شوید پلو. الان از یاداوریش دلم خواست دوباره درستش کنم.
القصه ، رفتم سراغ بادمجونا و همینجوری به موازات تا اونا گریل بشه شروع کردم آشپزخانه رو جمع کردن. پدر بچه هم که جگر را خوابانده بود با باز کردن آبجوی بدون الکل برای دوتامون (چون خب دوران هر شب الکل خوری و چرب و کرب خوری مسافرت به پایان رسیده) به من پیوست. و دوتایی سعی کردیم دوباره به تنظیمات کارخانه برگردیم. او رفت دنبال جابجایی و مرتب کردن خانه. منم با ساردین و پیاز و خیار گوجه و زیتون یه سالاد سردستی درست کردم.
امروز همش دچار یه مه مغزی همراه باا خستگی بودم. از اون تعطیلات که باید دو سه روزم بعدش مرخصی بگیری تا خستگیت دربیاد. فردا ولی دیگه کامل تو خونه جا میفتیم چون ونوس میاد خونه را برق میندازه و دیگه خونه دوباره خونه میشه.
به به سارا نوش جان. یک جوری توضیح دادی که هر دو رو هوس کردم :)
پاسخ دادنحذفاز آیدای عزیز تقاضا میشه پست لوبیا چشم بلبلی رو دوباره بذاره یا اینجا بگه لطفا :)
اگه درست کردی بیا بگو ببینیم دوست داشتی آیا؟
پاسخ دادنحذف