۱۴ مرداد ۱۴۰۵

تور قبرستون

 هزارتا چیز تو سرم بود که بیام اینجا بنویسم در لپ تاپو که باز کردم عکس خودمو داشت نشون میداد گالری عکسها شیش سال پیش همین امروز بود عکسو سین گرفته بود وایساده بودم وسط پرلاشز قیافه عصبانی با شلوار جین و یه تیشرت طوسی استین کوتاه یه کوله مشکی ام رو کولمه دارم به خانمی که داره عکاسی میکنه نگاه میکنم با قیافه خیلی عصبانی. اونروزو قشنگ یادمه روز اخری بود که پاریس بودیم اخر شب با ت ژ و قطارهای اونجا باید برمیگشتیم استراسبورگ ، از صبح تو برناممون بود که بریم پرلاشز ،یکی دوساعت که کلا مبهوت این همه ارت شده بودیم تو قبرستون لامصب هر کدوم از قبرشاشون یه اثر هنری بود، بعد یه نایشگاه عکس دیدیم همونجا تو فضای باز که موضوعش مدل قبرهای همه جای دنیا بود یه پسر جوون بود عکاسش بعد گشنمون شد یه جا نشستیم ساندویچهایی که سین اورده بود خوردیم یکم استراحت کردیم راه افتادیم دنبال صادق هدایت وساعدی، نبودن ینی انقدر راه رفتیم له بودیم ولی پیدا نمیشدن اخر سر در حین غر زدنهای من سین اومد با خوشحالی گفت که این اقاهه داره این ادمهارو میبره سر قبر ادمهای معروف ازش پرسیدم گفت بلده صادق هدایتو بیا بریم باهاشون، یارو یه مرد پیر کچل قد کوتاه بود کت شلوار طوسی تنش بود وچون چاق بود دگمه های کتشو بزور بسته بود، راه افتادیم دنبالشون چند نفرو رفت به اونا نشون داد بهد رفت سر قبر ادیت پیاف بعد وسط راهم دوتا نویسنده فرانسوی واخر سرم بالاخره رسید به صادق هدایتو ساعدی که چندتا باهم فاصله داشتن، من دیگه عصبانیتم رفته بودو خوشحال نشستم سر قبر هدایت شمعی که خریده بودیمو روشن کنم، مرتیکه کت شلواریه داشت واسه اون ادمها توضیح میداد که این یه نویسنده گوشه گیر افسرده ایرانی بوده ،برگشتم نگاش کردم اصلا بروی خودش نیاورد به فارسی بلند بلند به سین گفتم این چی میگه مرتیکه دیپخیمه دیپخیمه راه انداخته بزنم تو دهنش؟ سین گفت ولش کن بابا بدبخت داره پول در میاره، همینجوری زل زده بودم بهشون بعد رفتن سراغ ساعدی مرتیکه داشت به اونا توضیح میداد که اینم یه نویسنده ایرانی انتلکت بوده که اواخر عمرش معتاد الکل بوده، دوباره برگشتم سین رو نگاه کردم خندید گفت محلش نده بدبخت پیرمردو. دوسه دقیقه دیگه حرف زد پیرمرده ورفتن . ماهم یه نیم ساعتی بودیم اونجا و راه افتادیم بیایم جمعو جور کنیم برگردیم، دم در خروجی یه دکه کوچیک بود که بروشور راهنمای کل پرلاشز بود . شماره قبرو قطعه وکروکی و عکسو همه چی ... یدونه برداشتم برای دفعه بعدی که راحت هدایتو ساعدی رو پیدا کنم هنوزم دارمش. 

۶ نظر:

  1. کاش یکی از مصاحبه‌های آقای انتلکتم برای توریستاش میذاشت :))))))

    پاسخ دادنحذف
  2. وقتی بفهمیم از چشم خارجی‌ها چه جوری دیده می‌شیم ...

    پاسخ دادنحذف
  3. من عاشق پرلاشزم گلمک . خیلی دوست دارم یه بار برم :)

    پاسخ دادنحذف
  4. دقیقا از همین حرصم گرفته بود که هیچی نمیدونه،
    دزیره جانم حتما میری

    پاسخ دادنحذف
  5. نمیگه ما خنگیم نمیفهمیم این آدما چرا انقدر بزرگ و معروفن. والا

    پاسخ دادنحذف