۲۸ مرداد ۱۴۰۵

غریبه های آشنا

 قرار شد یک ساعت روی آی‌پد بازی کنند بعد برویم شام. 

در‌خانهٔ ما زمان سرگرمی دیجیتال سکهٔ رایج است برای بده‌ بستان و ایجاد انگیزه برای کارهایی که بچه ها دوست ندارند. آی‌پد ها تنظیم شده اند برای روزی یک ساعت استفاده از بازیهای مجاز‌ در تابستان بین‌ ساعت هشت صبح تا ۹ شب. هر روز بعد از اینکه‌ یک ساعت مجاز بازی تمام می شود بازار بده بستان راه می‌افتد. هر کسی موسیقی تمرین کند پانزده دقیقه زمان اضافه دریافت می‌کند. برای خالی کردن ماشین ظرفشویی هم همینطور. تا کردن لباسهای تمیز و مرتب کردنشان نیم ساعت می ارزد. مهمانی بزرگانه و حوصله سربر هم یک ساعت. 

از امروز برنامهٔ سفر استراحت است و آمادگی برای برگشت به کار و مدرسه‌ از هفتهٔ بعد. از آن طرف رستوران این هتلی که امروز به آن رسیده ایم بیخودی گران است و زیادی توریستی است و با مادرشان تصمیم گرفتیم تاکسی بگیریم و به این روستای مجاور برویم و غذای بهتر و ارزانتر  بخوریم. بچه ها اعتراض می کنند که مگر قرار نبود تا رسیدیم از اینجا تکان نخوریم؟ راست می گویند. طبق محاسباتِ ساعتِ هوشمند من ده روز است که به طور متوسط دنبال من ‌‌و مادرشان روزی پانزده هزار قدم راه رفته اند. ولی صد و‌هفتاد‌ یورو برای شام چهار نفر در این کشور اصلاً ارزان نیست - پس یک ساعت وقت آی‌پد گرفتند در ازای خارج شدن از هتل برای شام بعد از بازی.

سرِ یک‌ ساعت کفش می پوشیم و من کتابخوانهایشان را‌بر‌می‌‌دارم‌ و تاکسی می‌گیریم‌ به سمت رستورانی که گوگل گفته است غذای دریایی خوب دارد و برای بچه ها هم کباب دارد و اگر خوش شانس باشیم و میز کنار دریا بگیریم منظرهٔ زیبایی هم روبرویش دارد. طبق قوانینِ ما استفاده ‌از‌ وسایل الکترونیکی سر میز غذا ممنوع است، ولی کیندل در‌ رستوران مستثنی است چون اگر نباشد قبل ‌و بعد از غذا یک ثانیه هم سر‌جایشان بند نمی شوند.

به رستوران که می رسیم میزهای‌ کنار دریا همه پُر هستند و‌ در ردیف پُشتی می‌نشینیم. در‌حالت عادی هم صبر کردن برای میز با این دوتا غیر ممکن است چه برسد به حالا که خسته هستند و گرسنه. گارسن بطری آب و سبد نان گرم را سریع روی میز می گذارد و غیب می شود. بچه ها حمله می کنند به نان گرم و مادرشان غُر می زند که سیر می شوند ولی گارسن هیچ‌ وقت برای گرفتن سفارش بر‌نمی‌ گردد.

بالاخره گارسن بر می گردد. بچه ها جوجه کباب می خواهند و ما سالاد یونانی سفارش می دهیم و ماست یونانی و یک ماهی سُرخو از صید روز با مخلفات که خدا می داند کی حاضر می شود. گارسن یک بطری شراب سفید هم پیشنهاد می‌ کند ولی مادر بچه ها نمی خواهد الکل بخورد. من یک گیلاس سفارش می دهم.

بچه ها مشغول کتاب می شوند و من و مادرشان مشغول صحبت؛ بیشتر راجع به برنامه‌ریزی هفتهٔ بعد و بازگشت به واقعیت. باید برای پسر عمهٔ من که تازه بچه دار شده است کادو بخریم. بعد از سه بار سقط جنین همسرش بالاخره زن دیگری را استخدام کردند و نطفه شان را در رَحِم او گذاشتند و حالا نوزادشان بعد از دو‌هفته مراقبت ویژه از بیمارستان‌ به خانه آمده‌ است. همسرم معتقد است من اصلا متوجه نسیم چه سختی هایی کشیده است این مادرِ جدید و اصلا به ان‌ازهٔ کافی خوشحال نیستم از این اتفاق بزرگی که برایشان افتاده است. شاید راست می گوید. 

پسر عمهٔ من که در‌حقیقت پسرِ دخترعمهٔ من‌ است از نسل جدید‌است و بر خلاف من در عصر ارتباطات و‌ در‌فرهنگِ باز غربی بزرگ شده‌ است و این هم یعنی خصوصی ترین مسایل زندگی اش را در‌شبکه های اجتماعی به تمام دنیا اعلام می کند. همسرش هم مربّی زندگی است و به صورت حرفه ای از اینستاگرام برای بازاریابی و‌جذب مشتری استفاده می‌کند. همه اینها هم  یعنی تنها جزئی که من از زندکی این زوج جوان در دو سه سال قبل نمی‌دانم سایز واژن متصل به رحم اجاره ای است. تمام نکات و احساسات و دعواها و آشتیها و مراحل مختلف تمام پروسهٔ استخراج تخمک و القاح مصنوعی و اشکها و لبخندهای عره و عوره و شمسی کوره هم با عکس و مثال و نظریه های کارشناسی در پًستهای این زوج جوان در دسترس تمام غریبگان عالم قرار گرفته است و اگر هم من یک وقت خدای نکرده ببینمشان و بپرسم راستی در چه مرحله ای هستید اولین جوابشان این است که اوه پس ندیدی؟ همین پنج ثانیه پیش داستان را روی اینستاگرام گذاشتیم همه می‌دانند غیر از تو! همسرم اعتقاد دارد اینکه من این فرهنگ و خودافشاگری را درک نمی کنم دلیل نمی شود احساسات واقعی و درد نهغته درونشان را نبینم. به همسرم می گویم برای من هنوز هم ارتباطات  مجازی بی معنی اند و این قلبهای صورتی همه تو خالی اند و قربان صدقه ها هم همه پوشالی. یقیناً تنها ارتباط واقعی حضوری است و‌ تنها زمان مهم همین حال حاضر است و تنها آدم‌های مهم هم حاضرین در این لحظه. 

وسط همین صحبتها زیر چشمی متوجه می شوم که پسرم تلفن مادرش را برداشته است و زیر میز یواشکی مشغول تماشاست. نهیبش می‌دهم که این کار درست نیست و من از این ویدیوهایی که می بیند متنفرم. در لحظهٔ بعد دو‌اتفاق همزمان در‌بحظهٔ بعد رخ می دهند: گارسن بشقاب غذای پسرم را جلویش می‌کذارد و او هم تلفن مادرش را روی میز می‌کوبد و بشقاب غذا روی لباس مادرش بر‌می گردد. پسرم با صدای بلند مرا تصحیح می کند که داشته عکسهای امروز را تماشا می کرده و من هیچ چیزی نمی دانم و نمی فهمم.

گارسن و من و مادرش همه کمک می‌کنیم تا غذا را از روی لباس ‌و میز و‌زمین جمع کنیم. گارسن دوباره غیب می شود و پسرم میز را ترک می کند و به سمت ساحل می رود. مادرش از من می پرسد آیا راحت شده‌ام‌؟ نگاهش‌ می‌کنم که دنبال پسرش به سمت ساحل می رود. 

گارسن دوباره با‌یک دیس بزرگ ماهی کبابی و چند بشقاب مخلفات ظاهر می شود و همه را با دقت روی میز بین من و دخترم می چیند و نصف لیمو را روی ماهی می‌چلاند و قول می دهد با یک کباب دیگر برگردد. دخترم هم یک سیخ کبابش‌ را به دندان می گیرد و اجازه می گیرد به ساحل برود. نگاهش می‌کنم و با سرم تایید می کنم و پا می شود ‌و مرا بغل می کند و به بقیهٔ خانواده می پیوندد.  

گارسن با یک پُرس کباب بر‌می گردد و‌ به زحمت بین همه ظرفهای پر‌از غذای روبروی من می گذارد و لیوان خالی مرا با علامت سؤال نشان می‌دهد. باز هم با سر تایید می کنم و با یک بطری بر می گردد و لیوان شراب مرا پُر می کند و می پرسد سفارش دیگری دارم؟ سرم را تکان می دهم که ندارم. بچه ها و مادرشان را تماشا می کنم که در آب زلال دریا چیزی پیدا کرده اند‌ و به هم نشان می دهند.

ماهی تازه را‌ مزمزه می‌کنم و‌ پشت سرش کمی شرابِ خنک. هر دو‌‌ عالی هستند ‌‌و‌ خوشمزه و از گلویم پایین نمی‌روند. مدتهاست نگران رابطه ام هستم با پسرم که هر روز مزاجش تند‌تر‌ می شود و از من دورتر. چند کتاب روانشناسی سنین بلوغ هم گوش‌‌‌‌ داده ام که می فهممشان ولی کمکی نکرده اند. مکر من خودم چهل سال قبل مثل او نبوده ام؟ پس چرا انقدر‌سخت‌است برابم فهمیدنش؟

به همسرم پیغام می دهم که برای عذاها ظرف بگیرم؟ جواب نمی‌دهد. ظرف می‌ گیرم و همه را بسته‌ بندی می‌کنم‌ و صورتحساب را پرداخت‌‌‌ می‌کنم. صد و‌هفتا‌د‌ و‌‌ پنج یورو - یادم باشد به گوگل بگویم‌ اطلاعاتش در‌مورد قیمت رستوران خیلی‌‌ هم دقیق‌ نیست. تاکسی می‌ گیرم و بالاخره همه به سمت من  می‌آیند‌ و در سکوت به هتل برمی‌گردیم و همه پیژامه می پوشند و به تخت می‌روند.

تلفنم را بر می‌دارم و به‌ بالکن اتاق می‌روم و دریا‌‌ را تماشا می‌کنم که سیاه است و آسمان را که سیاه‌‌‌ است و‌ سایهٔ کوهی در‌دوردست که‌ از هر‌دو سیاهتر. وبلاگ می خوانم و نظرهای‌ دیگران را زیر یادداشتهای‌ خودم را دوباره می خوانم. از لحظه و‌حضور و آدم‌های اطرافم فاصله می‌‌گیرم و غرق می شوم در‌ثبتِ خصوصی ترین افکار و احساسات ضد و‌ نقیضم برای غریبه هایی آشنا در اقصی‌ نقاط‌ دنیا؛ که گاهی وقتی تنها هستم از اطرافیانم به من‌ نزدیکترند در این دنیای مجازی.

۱۲ نظر:

  1. بعضی از آدم‌های مجازی وقتی حقیقی میشن، تازه می‌فهمی که همون جایگاه مجازی‌شون چقدر برای دوستی بهتر بوده. البته که شامل همه نمیشه.

    پاسخ دادنحذف
  2. عالی بود خیلی لذت بردم. در مورد پسر هم ،کاملا میفهممت چون خودمم یکی دارم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنون - و اگر بلدی با این سن باید چیکار‌ کرد بنویس لطفا!

      حذف
  3. چه حس غریبی داشت این نوشته، برای من متفاوت‌تر از همیشه. و البته یک سکوت عمیق که در انتها سهم‌ام می‌شود.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. خیلی سال پیش من تحمل سکوتم خیلی کم بود - ولی هر چی گذشته و‌شاید به خاطر شلوغی بیش از حد روزمرگی رابطه من و سکوت بهتر شده و چند‌ سالی هست که هر روز سعی می کنم یک زمانی رو اختصاص بدم بهش.

      حذف
  4. وقتی بعضی از آدم‌های مجازی حقیقی میشن، خیلی خوبه. برای من حس قشنگیه بودن کنار این غریبه‌های آشنا :)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. لطفا با سایه بحث کنید و نتیجه‌ رو اعلام کنید. ممنون.

      حذف
  5. رضا من وسط متن هی میترسیدم تو عکس العمل شدیدی نشان بدهی. از عصبانیت مردها میترسم. چقدر ارامش بخش بود که عصبانی نشدی مرسی ازت

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. البته که لطف داری! ولی - یک) مشکل من و عکس العمل من به علاقه پسرم به استفاده وقت و بی وقت از تلفن و آی‌پد مشکل منه و هر وقت به خودم از بالا نگاه می کنم عکس العمل هام شدید و بیشتر تخریبگره تا سازنده. یک تئوری خودم اینه که من آنقدر آگاه یا ناخودآگاه شخصا تحت تاثیر این شبکه ها و دنیای مجازی هستم و می ترسم از هجومشون به همه ابعاد زندگی خودم و ای ترسم رو از این مساله با عکس العملهای بیجا روی بچه ها خالی می کنم. دو) متاسفانه حداقل در دو موقعیت عکس العملهای خیلی شدید نشون دادم در گذشته ام. هر دوش در اوج فشاری که بعدا فهمیدم خودم کم کم توی خودم ریختم و یک جرقه به ظاهر بی اهمیت باعث انفجار شده - دوست ندارم یادآوری او لحظه ها رو ولی شاید لازمه بنویسمشون. سختیش اینه که واقعیت رو بنویسم - نه برداشت خودم رو. شاید یک روز.

      حذف
    2. رضا، ترست بیجا نیست. و یه مینی سریال به نام adolescence هست که شاید دیده باشی. و از اون موقع ترس منم زیاد شده از این فضا. شاید بنویسم امشب در موردش.

      حذف
    3. ترسش درست ولی عکس العمل مناسب چیه؟ متاسفانه ما خشم رو یاد گرفتیم که باید ان لرنش کنیم و یه رفتار جدیدو یاد بگیریم که راحت نیست.

      حذف
  6. چقدر همتون فراستریت و تنها بودین تو اون دقایق.

    پاسخ دادنحذف