۰۵ مرداد ۱۴۰۵

روز پنجاه و دوم _ شاید...

از صبح که بیدار شدم بخاطر دیشب و تمرین کلاس اتاقی از آن خود، به اطرافم با دقت بیشتری نگاه کردم. سعی کردم همه چیز رو خوب ببینم، حس کنم، بشنوم. بیشتر از روزهای قبل.

دوباره بوی قهوه‌ی پسر همسایه میومد. بعدش هم نشست پشت پیانوش و شوپن نواخت و من کیف کردم.

وقتی جلوی آینه رفتم و موهام رو پشت سرم بستم، یاد خودم و کتی افتادم و لبخند کمرنگی روی لب‌هام نشست. 

گوشی رو که باز کردم و آیدا از بیمارستان، عکس گذاشکه بود نگرانش شدم و براش نوشتم. برخلاف همیشه جواب نداده و همه نگرانشن. امیدوارم خوب باشه و بیاد زودتر.

فیلمی که دیشب تو کلاس دیدیم از اون دسته فیلم‌هایی هست که مدتیه باید ببینم و نمی‌بینم! و از اون فیلم‌هایی بود که برای من درمانه. می‌دونم. فردا می‌بینمش.

تمام متنی که نوشته‌ام را پاک می‌کنم. چرا؟ نمی‌دونم. 

شاید چون امروز روز خیلی خوبی نبوده. شاید چون حافظه‌ی خوبم نمی‌گذاره که یادم بره ماه قبل در چنین روزی چه‌ حالی داشتم. شاید چون این سی روز به من سخت گذشته. چون احساس دلتنگی بیشتری می‌کنم و به قول یکی از دوستان اینجا امروز قلبم رقیق شده.

 به کلینیک مشاوره رفتیم و دخترک داخل رفت و من توی اون اتاق دنج با دکور سبز و نارنجی و گرمش که براتون گفته بودم، تنها نشستم و دوباره تو سکوت و تنهایی اتاق به موزیک ملایمش گوش دادم و یاد ماه پیش افتادم دوباره بغضم گرفت. 

دوست داشتم دوباره آدم امنی داشته باشم که بتونم باهاش از هر دری حرف بزنم، باز هم خود بی‌نقابم باشم و اون قضاوتم نکنه و همچنان دوستم داشته باشه. دوست داشتم امشب می‌تونستم راحت و آسوده به حال خودم باشم. 

زن همسایه در زد و افکارم بهم ربخت. اومده بود تشکر کنه ازم و چند دقیقه‌ای با هم‌صحبت کرویم! 

دوست داشتم همون متن اولم رو بنویسم. اما پاکش کردم.

میرم پایین به گربه‌ی حیاط برسم 

شاید وقتی دیگر نوشتمش

۲ نظر: