۰۵ مرداد ۱۴۰۵

آلبالوگیلاس؟ نه ممنون، صرف شده.

 دیشب تو یکی از پست‌ها به کلمه «گیلاس» برخوردم و یاد صاد افتاد. یه دوره‌ای تو دبیرستان برای هم نامه‌هایی با امضای آلبالو و گیلاس می‌نوشتیم. یکی از هزاران ایده‌ی درخشان صاد که اجراش کردیم. سین تازه رفته بود و همون یک کلمه کافی بود که باز مغزم سین و صاد رو با هم مقایسه کنه و کلی فکر و حس تو وجودم زنده بشه. صاد صمیمی‌ترین بود و حالا دیگه نیست. نه که صمیمی نیست، حتی دوست هم نیست.

دیشب می‌خواستم از حال خوش میزبانی سین بنویسم و فکر کردم امشب یه پست دیگه در مورد دوستی‌ام با صاد می‌نویسم، اما حالا دیگه دلم نمی‌خواد. هرچی بهش فکر می‌کنم، بیشتر حس می‌کنم که صاد، مثل اون اکس‌هاییه که وقتی بزرگ‌تر می‌شی و درباره انواع رفتارهای اشتباه و آسیب‌زننده تو روابط یاد می‌گیری، یادت بهشون می‌افته، رابطه‌ات باهاشون رو دوره می‌کنی، می‌فهمی چقدر ردفلگ داشته که نفهمیده بودی و حرص می‌خوری.


بی‌ربط. امروز بعد از بیشتر از یک سال پنج کیلومتر دویدم.

۱ نظر:

  1. من هنوزم تو دیدن ردفلگ ها خومدم و می زنم به کوری…🚩

    پاسخ دادنحذف