امروز روی استخر مه نبود. دماسنج/ساعت کنار استخر نشون داد ۱۵ درجه. نت ذهنی برمیداریم: ۱۱ درجه مه هست، ۱۵ درجه نیست.
پریشب با مامان و بابا حرف زدیم. معلوم شد دو ماه اوج زمانیه که میتونن با خواهرم و نوه ها باشن.با اینکه اتاق هست ولی دوست ندارن خونه ما بیان. دلشون خونه و فضای شخصی میخواد. در عین حال نمیخوان برگردن ایران؛ چشمشون از جنگ و زمینی خارج شدن حسابی ترسیده. بهشون گفتم شاید بشه خونه مامان اینای دوست دبیرستانی که فعلا رفتن ایران و ویزای برگشت ندارن رو گرفت. اونا هم گفتن پس شاید به ماه دیگه.
امروز بین۲۰ دقیقه بین تختخواب و استخر، برخلاف قولی که به خودم داده بودم که گوشی رو تا بعد از قهوه صبحگاهی چک نکنم، چک کردم. فقط داشبورد وبلاگ رو، که ببینم چند تا پست گذاشتین. این خودش پیشرفته نسبت به روز قبل که کل پستها رو خوندم قبل از حاضر شدن. بعد هم تنها مسج واتس اپ: سکرینشات از بلیط که یکشنبه میرسن!
۲۰۰ متر اول رو به یادآوری روزهای جنگ، خواهری که هر روز زنگ می زد و زار میزد که چرا اینا نمیان پیش ما. اینکه
قدر خودم رو تو همین استخر آماده کردم بودم که ممکنه دیگه نبینمشون.
توی ۱۰۰ متر سوم دیگه تقریبا دیگه از دست بابام عصبانی نبودم. آخه درست قبل از اینکه برسم استخر، بابام زنگ زده میپرسه اینا تو خونشون تلویزیون دارن؟ برا دستشویی شلنگ گذاشتن؟ و سوالات مایکرو منجمنتیِ از بالا به پایینِ بیسروته. عصبانی شدم گفتم شماره دوستم میدم از خودش بپرس. جواب: نه من که منظوری نداشتم، چرا عصبانی میشی، دستتون هم درد نکنه.
۱۰۰ متر آخر دیدم من آدم انتیسیپت نیستم چون معمولا مهلتی براش ندارم. خودمم مثل همین دوتا بشر همش دارم شیرجه میزنم تو کارا و اتفاقها.
زیرآبی رو با یه تیوری شروع کردم: علت اینکه زود میام برای نفسگیری بالا اینه که با فشار و سریع هوا رو میدم بیرون و اون خالی شدن ریه بهم استرس فیزیولوژیکی میده.از ترس خفگی میام بالا هوا بگیرم. تمرکزم رو گذاشتم روی خیلی آروم بیرون دادن هوا و دو بار تونستم خیلی راحت یه کله و بدون نفس گیر ۱۲.۵ متر رو زیر آب طی کنم. دو برابر همیشه.
کل روز فکرم وتنم آروم بود. اینا رو تو راه کندو نوشتم و فکر میکردم چه روز خوبی بوده و من چه بر اعصابم مسلط بودم و نذاشتم بابا انگولکش کنه. زهی خیال باطل.
بعد از تمرین تو ماشین بهشون زنگ زدیم با کلی ذوق. از کندو داریم برمیگردین؟ بعد شروع کرد: ما میایم دیگه باید کندو رو بکنین هفتهای یه روز و آنقدر جیم نرین. به ما رسیدگی کنین. رد کردم با شوخی. کی کلید میگیری؟ گفتم شنبه با دوستم میریم تحویل میگیریم و اونجا رو براتون آماده میکنیم. دوباره پرسید: تلویزیون دارن؟ شوخی طور گفتم نه ندارن اینا همش اهل نماز و دعا بودن تو شش ماهی که تو این خونه بودن همش عبادت میکردن. آروم هوا رو میدم بیرون که بیشتر بتونم زیر آب بمونم. به هر حال زیاد وقت نداری برو خونه رو تمیز کن، ضد عفونی کن ما میایم دیگه راحت باشیم.
دیگه تموم شد اون آدمی که شما میشناختین. تنظیم دو ثانیه قبل از حرف زدن، به منفی دو رسید. حتی جمله بعدیش ر. نذاشتم تموم کنه، داد کشیدم: چرا فکر میکنی فقط تو تمیزی و گه داره از خونه مردم میره بالا؟ «سین» هی میزد بهم. شروع کردم آروم فوت کردن هوا. اُرد داد که برای صبحانه چی می خواد براش بخربم، تو یخچال بذاریم. بالاخره گوشی رو برد یه اتاق دیگه داد مامان. اون هم بیخبر از همهجا: اینا که کرایه دارن میگیرن، مطمین باش خودشون هم تمیز کنن.
من دوباره هوار کشون که اونا که نمیخواستن کرایه بگیرن، شما اصرار کردین. اونا هم دارن یه چیزی نصفه نیمه میگیرن که شما راحت باشین و الا دنبال دردسر و کار اضافی نیستن. اگه دنبال اون جور سرویس هستین، برین فلان سایت و بهمان اپ از اونجا کرایه کنین. یا چند روز بیاین پیش ما تا جای مورد نظرتون پیدا شه. نه منظورم این نبود. دروغ چرا نشده تو اون خونه یکی حرفی بزنه و منظورش با چیزی که میگه یکی باشه. آخه نمیخوام تو بیفتی به تمیز کردن، ما هم از پرواز میایم نیفتیم به بشور بساب. من دوباره عربده که گیریم اونا کثافت. فکر میکنی من عقلم نمیرسه که برای پدر مادرم چی کار کنم؟
اخلاق گه مرغی رسیدیم خونه. نفر اول رفتم تو لاندری دوگی وهاکامام رو بذارم خشک شده پام رو کاشی سر کوچیکی خورد. چراغ رو روشن کردم: مامان «سین» کف لاندری رو آب گرفته. این هم شده کار جدیدش.
رفتم تو دیدم انواع دستمالها رو با هم شسته و با سلیقه رو بنچ آشپزخونه پهن کرده که خشک کردن. دستمالهایی که باهاش شنبه ۱۱ شب بعد از مهمونی، کف مستراح رو خشک کرده بودیم که سر نخوره -به نظرش مهمون ها به گند کشیدن توالت رو و تنها چاره اینه که شلنگ بگیره به کلش. دستمالهایی که که به مواد خوراکی میزنم: میوه خشک میکنم، برنج دم میکنم، دستم رو خشک میکنم. دستمالهایی که روی کابینت و گاز رو تمیز میکنم، گاهی اگه چیزی رو زمین آشپزخونه بریزه پاک میکنم. حوله های دست و صورت.
مطمینم که مثل همیشه ماشین رو گذاشته بوده رو دور بیست دقیقهای که از نظر من کافی نیست برای شستن اون همه کثافت. تنها اتفاقی که او اون ماشین افتاده اینه که کثافت ها به هم مالیده شدن. فقط از پلهها میرم بالا. به خودم فحش میدم که چرا اینا رو جلوی چشم و دستش گذاشتم. من که میدونم اوسیدی دار. اصلا شاید باید اونهای که کف دستشویی رو خشک کرده بودم، مینداختم تو دستمال های حیاط به جای اینکه بذارم گوشه لاندری. سین میدونه چی میخوام بگم. میگه: یادش نمیمونه؛ دوباره میشوریمشون. اگه حرف نزنم انگار تو گلوم میمونه و خفه.ام میکنه. فقط میگمش که از سیامک خارج شده: از صبح سه بار پرسید بشورم دستمال آشپزخونه و حوله های دست رو؟ من هم گفتم نه جدا جدا میشورم. بذار جمع شن. هر بار گفت آهان. باشه.
میام پایین. برا مامان ذرت گرم می کنم. تقریباً به همه غذاها نه میگه جز ذرت. برای خودم سوپ گرم میکنم و میخورم. یه کاسه کافی نبود نه برای رفع گشنگی برای اعصاب. دوباره سوپ گرم میکنم و می خورم. مامان داره مسواک می زنه. دستمال و حولهها رو جمع میکنم. مامان تا میبینه، مقاومت میکنه که هنوز خیسن. «سین» رو به من میگه: بریز اینا رو تو خشک کن که زود خشک شن. تقریباً خشکنها! راست هم میگه. بعد ادامه میده من نمیدونم خشککن کجاست والا خودم میریختم.
یه سری رو میریزم تو ماشین رو دور دو بار شستن با آب ۶۰ درجه. بقیه رو تو کشوهای لاندری میذارم.
میام تو ازش تشکر میکنم میگم تا همینجا هم خیلی کمک کردی.
تو دلم خوشحالم که پدر و مادرم تصمیم گرفتن اینجا نیان، چون من دیگه مکالمههای از نظرشون «معمولی» ، «چیزی نگفتم که»، «منظورم این نبود که»، «حالا خوبه تو اندازه خواهرت حساس نیستی» رو نمیکشم.
من دلم زندگی دوتاییمون رو میخواد. این که شب که بیایم خونه دوگی هاکاما رو بذاریم تو لاندری، بیایم تو، منیزیوم رو با یه لیوان کفیر بدیم پایین. بعد هم بریم بالا جیش، بوس لالا.
پ.ن. من لازم داشتم اینا رو بنویسم. نه برای اینکه باید روزی یه پست بذارم، برای اینکه بعد از شنا و پیاده روی صبحگاهی، هنوز مکالمه ام با مامان و بابا داره مثل خوره میخورتم. من آماده نیستم براشون.
پ.ن.پ.ن: به خودم یادآوری میکنم که دوماه پیش وقتی رسیدن پیش خواهرم، دو روز اول باهاشون روزی یه ساعت واتس اپ میکردم. حرفی نبود فقط نگاهشون میکردم که غذا میخورن، با بچهها بازی میکنن. شاید ما نباید با هم حرف بزنیم. جدا فکر میکنم، شاید ما فقط باید کنار هم، دور یه میز بشینیم غذا بخوریم. تو سکوت ظرفها رو بذاریم تو ماشین. بریم رو مبل ولو شیکمو سرمون رو بکنیم تو گوشی هامون.
چه داستان آشنایی. تو تنها نیستی .
پاسخ دادنحذف:-(
حذف