۱۳ تیر ۱۴۰۵

بی مقصد

 ستاره ها را دیده‌ای؟

از شهر خارج شدن باید. تا‌ جایی که چراغی نباشد. آسمان را تماشا کردن باید. وقتی که هیچ صدایی نباشد. 

زمزمهٔ سکوت را شنیده ای؟

ستاره ها عجب استفامتی دارند. چند هزار سال است می درخشند؟ خرس و عقرب و انگور و سهیل و ثریا. از زمان داستان‌های مادر بزرگم روی پشت بام و زیر پشه بند. از‌ زمانی که برای ا‌ولین بار عاشق شدم. عاشق شدن  باید. یواشکی انگشت به هم رساندن. گره زدن. تا صبح رها نکردن. حتی اگر ممنوع است و گریبانگیر است و بی مقصد. تا امشب و‌تماشای همان ستاره ها.

داستان ستارهٔ دنباله دار را خوانده ای؟ برعکس بقیه شان همیشه در حرکت. بی مقصد. ایستادن؟ هیچ وقت. در قاب قرار گرفتن و هر شب همان شکلی ماندن برای تماشای آدمها؟ هرگز. همیشه پیش رفتن باید.

عاشق شدن چقدر آسان است در گذر کردن. ‌و چه سخت است عاشق ماندن. عاشق ، ستارهٔ شمالی است که قاب دوست دارد و هرشب و همه شب یک جا ماندن شاید. معشوق ستارهٔ دنباله داریست که هرگز در قاب نمی گنجد.  

 این فیلم «قبل از طلوع» را دیده ای؟ می دانم که دیده ای. هر شب عاشق شدن از‌ غروب تا طلوع باید. و هر صبح فارغ شدن. 

از شهر دور شدن‌ باید. از عشق گذر کردن. 

۱ نظر:

  1. امشب تو این دهکده‌ی کوچیکی که هستم یکی از قشنگ‌ترین و نزدیک‌ترین ستاره‌های عمرم رو دیدم. اونقدر نزدیک و قشنگ که داشتم می‌خوردم زمین بسکه سرم بالا بود.

    پاسخ دادنحذف