۱۳ تیر ۱۴۰۵

روز سی و یکم _ دهکده

 اول بگم که زنده موندم و قلبم خوبه. پام رو گذاشتم اینجا (یه دهکده‌ی کوهستانی اطراف تهران)‌حالم جا اومد. من آدم طبیعتم. حتی بیابون و کویر. نه لزوما جنگل و دریا. دارم کیف می‌کنم اینجا. 

هوای خنک و مرغوبی داره. خنک مایل به سرد. صبحانه‌ی مفصلی تو تراس رو به دماوند خوردم و بعد دراز کشیدم و از پاهام جوری عکس انداختم که دماوند هم معلوم باشه. یه طوری که خلخال سوزن‌دوزی بلوچم که همیشه به پام میبندم هم بیفته. چند تا مدل و رنگ مختلفش رو دارم . من عاشق " لِگ گرافی و هَند گرافی و سلف پرتره‌ام"   ولی سال‌هاست جایی منتشرشون نمی‌کنم. دقیق بگم هفت ساله! علتش بماند نمی‌خوام اون روزهای وحشتناک برام‌ تداعی بشه دوباره فعلا...

الانم یه عالمه پیج رو فالو می‌کنم که همینطورین بیشتر خارجین و هی دوست دارم بهشون بگم من یه عالمه عکس قشنگ از پاهام دارم. از .‌ خودم تو سایه تو نور تو تاریکی. سیلوئت طور. سافت اند سوییت ویا برعکس...بدون صورت البته. ولی باز میگم ولش کن بهشون بگم که چی بشه. چند وقت پیش همه رو پاک کردم. اما تو قلب و ذهنم مونده عکس‌های قشنگم.

آیدا راست میگه اگه پیج‌هایی که فالو می‌کنی واقعا بر اساس علاقه‌ی تو باشن، دیگه از این اینفلوئنسرها و مجله‌های زرد و بلاگرها حرص نمی‌خوری. مگر اینکه تو استوری بقیه ببینی. منم کیف می‌کنم با محتوای مورد علاقه‌م. 

یه چایی دبش ریختم و نشستم به تماشای دماوند و هی عکسی که گرفتم رو گذاشتم واسه استوری و هی نوشتم : ای دیو سپید پای دربند و .... بعد هی پاکش کردم. بهتون گفتم که با فالورهام حرفم نمیاد. از دی تا حالا یه کلمه حرف نزدم باهاشون. نه پست نه استوری. 

آره خلاصه پاکش کردم و چایی خوردم و دراز کشیدم و یخ کردم و کیف کردم. اینجا که میام ساعت‌ها میتونم به ویوی رو به روم و دشت و کوه خیره بشم. بعدشم‌رفتم دم برکه‌ی کوچولوی پشت خونه که تو بالانرین نقطه‌ی این دهکده واقع شده. نشستم به اسموک و برگشتنه پاهام رو از صندل درآوردم و پیاده رو سنگ و خاک و چمن راه رفتم. 

تمام وجودم رو رها کردم. گذاشتم زمین و طبیعت تا ته جونم بره. یه عالمه پرسه زدم و برگشتم خونشون دوباره. 

کلی هم واسه‌ش عکس انداختم اما یه دونه‌ش رو هم نمی‌فرستم. همه چیز با پارسال که تو جنگ اینجا بودم فرق کرده. تو این چند روزه همه چیز عوض شده. به طرز عجیب و غیرمنتظره‌ای گیر کردم تو یه حباب مبهم که گاهی میگم کاش بترکه اما معلوم و واضح باشه فقط. 

میخوام برم دوباره راه برم و یه کم پرسه بزنم. 

خلاصه که" من به دنیای درون درونم باز می‌گردم. آنجا رویای هیچ‌کس نقش بر آب نمی‌شود. "

اعوز آتای 

برگردان سیامک تقی‌زاده‌ی عزیز

۱ نظر: