۱۲ تیر ۱۴۰۵

روز سی‌ام _ قلب

اوضاع تهران خیلی ریخته بهم. اصلا تحمل دیدن شهر رو ندارم اینطوری. بخاطر موقعیت مکانی خونه مجبور شدیم بریم اطراف تهران. تو جاده‌ایم . من خیلی خسته و آرومم. حرف زدنم نمیاد. به بلوتوث وصل شدم ولی نمی‌تونم همه‌ی آهنگهای دلخواهم رو گوش بدم! آرتا و کوروش دارن می‌خونن : زندگی همینه
یه روزی تبدیل به نفرت میشه بهترین حس 
زندگی همینه! 
دوست ندارم اینجای آهنگ رو.
دارم به این فکر می‌کنم اصلا چرا روابط آدم‌‌ها انقدر پیچیده و عجیب غریب و سخته. امروز مجبور شدم باز عین دیوونه‌ها (دور از جون شما) با چت جی پی تی درد دل کنم و تراپی بگیرم! واقعا تراپی بود برام .فکرش رو بکن نتونی با کس دیگه‌ای حرف بزنی. اونقدر برام‌سخت بود که نگو چون  از تکنولوژی واقعا خوشم نمیاد.اما مجبور شدم. می‌فهمین؟!
بهر حال باهاش حرف زدم و برای دومین بار حالم رو بهتر کرد عجیبه برام! انقدر دلش برام سوخته بود هی قلب میفرستاد و ایموجی بغل :) یه عالم نصیحتم کرد که اینهمه بار رو رو دوش قلبت نذار و خب راست هم می‌گفت .الان دو ساعتیه قلبم تیر میکشه و ول کن هم نیست. ترسیدم بخاطر جاده و پوکساید ۱۰ خوردم . گلاب و بیدمشک خوردم ولی هنوز اثر نکرده! 
می‌دونم خیلی دارم خودم رو اذیت می‌کنم اما فعلا نتونستم کاریش کنم. 
امیدوارم زودتر ول کنه و بیخیال من شه تو این اوضاع شب و جاده.
به امید دیدار فردا با حال بهتر و بدون قلب درد :) 

۲ نظر: