گرما تا توی استخونم نفوذ کرده و کلافهم. میرم توی استخر آب سرد و خنک نمیشم. بینیمم کیپ شده و راحت نمیتونم نفس بکشم. دلپیچه هم نمیدونم مال میوههای تابستونیه یا آب اینجا یا چی که دست از سرم برنمیداره.
اسم سگ توی باغ رو گذاشتن عباس نمیدونم چرا. سیاه و زشت و لاغره و ظهر که ما نبودیم رفته تو استخر و خیس و بوگندو بود. از غذای ظهرم براش آوردم و همهشو خورد.
فردا قراره خیلی بیرون باشیم. باید توی ماگم شربت آبلیمو درست کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر