بعداظهری با سین قرار گذاشتیم رفتیم ایت پلت نمایشکاه هفت خانه انورتر بود خوب بود با مزه بود اینستالیشنش همینجوری داشتیم نگاه میکردیم که چشمم افتاد به یه دختره که پاشنه ده سانتی پوشیده بود وخیلی توجه جلب میکرد صدای کفشش یکم بهش نگاه کردم یه چند ثانیه مغزم انگار دنبال یه چیزی میگشت یهو برگشتم به سین گفتم اعظم مرغی اعظم مرغیه، گفت کو کجاس نشونش دادم جفتمون زل زده بودیم بهش سین نگاهم کرد گفت واا باورم نمیشه،
اعظم مرغی با سه تا از دوستای دیگه اش از مهربونای دانشگاه بودن ینی هر پسری رو تو دانشگاه میشناختم محال بود با اعظم مرغی نبوده باشه. قد کوتاهی داشت خیلی چاق موهای بلوند زرد همیشه ام یه خط لب کلفت قهوه ایی که رو مخ بود ولی من از چشماش شناختمش چشمای درشت مشکی خیلیم با نازو عشوه نگاه میکرد . الان یکم لاغرتر شده بود و خیلی مرتب تر رو شیک تر . بعد از چند دقیقه یه اقایی اومد پیشش که معلوم بود باهمن اقاهه خیلی معقول و اتو کشیده بود
برگشتم سین رو نگاه کردم ماتو مبهوت بود همونجوری که نگاه میکرد گفت ببین واقعا باورم نمیشه، خنده ام گرفت گفتم بیاا حالا هی تو دنبال شوهر باش اعظم مرغی بعد از بیست سال هنز در اوجه وموفقه
چرا مرغی حالا؟ :)))))))
پاسخ دادنحذفنمیدونم والا پسرا میگفتن بهش هیچوقت نپرسیدم ولی میتونم بپرسم :)))
پاسخ دادنحذف