روز هفتم
دختره باید دو روز در هفته بره مدرسه ، صبح که بیدار شدم براش صبحانه آماده کنم واقعا حس کردم پلک هام انقدر سنگینه که نمیتونم بازش کنم! یادم افتاد که دیشب خوب نخوابیدم ، یاد خوابی که دیشب دیدم افتادم. بابا مریض بود و براش کمپوت آناناس باز کرده بودم، مامان بزرگ هم کنارش نشسته بود، در حالی که نون ها روتست میکردم با خودم فکر کردم که م همیشه میگفت خوب نیست که توی خواب برای کسی که فوت کرده چیزی ببری! این اراجیف چی بود که اول صبحی توی ذهنم اومد، اصلا علم تعبیر خواب چی بود که بشر رفت سراغش ! انقدر این چند روز به مرگ فکر کردم حتما نتیجه ی همون فکر هاست.
با دختره داشتم از خونه میزدم بیرون که پسره از خواب بیدار شد، پتو به دست نشست جلوی تی وی و شروع کرد دیدن کارتون مورد علاقه ی این روزهاش. با صدای بچه گونه ش بهم یادآوری میکنه که هر وقت بهت زنگ زدم جواب بده مامان! میبوسمش
توی راه برگشت به خونه پنیر ماسکارپونه و لیدی فینگر خریدم، توی اینستاگرام یه ورژن رژیمی و آسون از تیرامیسو دیدم که میخواستم درستش کنم ، البته الان که دارم مینویسم تیرامیسو درست شده و طبقه ی بالای یخچال داره استراحت میکنه.
چقدر حس خوبی دارم که روزها داره کوتاه تر میشه، هوا زودتر تاریک میشه و این فصل مزخرف تموم میشه!
صاد امروز بهم زنگ زد ، گفت نمیتونم بدون دخترم به زندگی ادامه بدم ، منتظر بود که حرفی بزنم؛ سکوت بینمون برقرار شد ؛ توی ذهنم داشتم بدبختی هایی که روی سرش آوار شده رو میشمردم ، کم آوردم، فقط تونستم بهش بگم که درست میشه !
امیدوارم که درست بشه .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر