۰۹ تیر ۱۴۰۵

یک دوشنبه قبل از مرخصی

 یک دوشنبه معمولی دیگه. قهوه و اسموتی رو درست می‌کنم لپتاپ رو تو کوله جا می‌دم دفترچه‌های یادداشتمو جلو کوله. امروز روز لباس آفیسه نه حمالیِ کارگاه. 

صبح زود یکم سرده اما در عوض هیتر صندلی خیلی می‌چسبه. می‌زنم به جاده. قلپ اول قهوه مال شروع بزرگراهه. اولش خیلی داغه با بخار و بوش خواب از چشمم می‌پره و ریز ریز سلام به زندگی می‌شه. اول راه آفتابیه اما بعد ابر و نم بارون. می‌خوام فکرهامو جمع کنم و رو برنامه روزم تمرکز کنم. اما همه حواسم به مرخصی پیش روه. انگار منم مثل مامان از فکر برنامه آینده بیشتر لذت می‌برم تا خودش. میرسم به دانکَن الان دیگه وقت اسموتی آناناس و بلو بریمه. ۶ قلپ با فاصله تا برسم به اول مَلَحَت‌. یادم میاد که باید گزارشها و نقشه‌ها رو آماده کنم، اما  فکرم میره جلو، خوبه یه مهمونی بدم نمی‌دونم تو حیاط باشه یا تو خونه، نه حیاط سرده. یه قلپ از اسموتی، باز یادم میاد اوه اوه باید صورتحسابها رو کامل کنم آخر ماهه، اما باز فکرم می‌ره جلو، خوب می شد اگر یه سر هم به کومز بزنم بعضی خرت و پرتهاش بامزه‌است، جمعه برم یا دوشنبه؟ یه قلپ دیگه، دیگه دارم می‌رسم باید یادم باشه که لیست کارها رو با ه چک کنم من نیستم چیزی جا نمونه، اما فکرم باز پرواز می‌کنه، کاش هوا خوب باشه زیرانداز و کتاب و بردام پشت دوچرخه برم تا ساحل رو چمنها تو آفتاب ولو بشم و چند ساعت رو بدون زمان زندگی کنم. رسیدم آفیس . گرداب کار شروع میشه، میگم بقیه فکرها مال عصر تو راه. 

عصر فقط خسته‌ام. می‌خوام زودتر برسم خونه فکرم هیچ کجا نمیره.

۱ نظر:

  1. چقدر جالب. همین شکل مکالمات تو‌مسیر راه منم دارم.
    و موقع برگشت، قبل نشستن تو‌ماشین هزار برنامه میریزم که رسیدم‌خونه فلان کنم. اما بعد از گذشتن از اولین چهارراه، خیره میشم به جلو و فقطططط میخوام برسم‌خونه و بیوفتم.

    پاسخ دادنحذف