میخوام روزی هزار بار بیام و بنویسم. حالا بگو تو خیلی جالب و جذاب مینویسی ؟! نه اما حسی که دارم مثل بعد از یه رژیم سخته، یا شاید بهتر بگم یه قحطی طولانی. که اصلا یادت میره مثلا مزهی برنجو، وقتی با زعفرون و زرشک کره ای تزیین شده. حق داشتم که فراموشش کنم. احتمالا نزدیک به ۲۰ سال از اون زمانی میگذره که توی اتاق خودمو حبس میکردم و فقط مینوشتم. چی؟! همه چی . از روزمرگی و نمیدونم ها، تا شعرایی که با تقلب از شعرای معروف واسه خودم میساختم.
اون موقع این نوشتنا پناهم بود از ترس، و خجالت از جامعه ی غریبی که هیچ آشنایی توش نداشتم. نوجوون بودم اما باید عین یه مادر دوم زندگی میگذروندم.
بعدها زمان انتخاب رشته که شد، خانواده خیلی اصرار داشتن که استعداد منو کشف کنن، چه جوری؟ با این فرض که ما میبینیم با چه شوقی میشینی پای کامپیوتر، ساعتها وقت میذاری. تو عاشق کامپیوتری، پس باید بری و همین رشته رو بخونی. بعد هم که واضحه، تو قراره وزیر بشی و دنیا رو فتح کنی!
منم مخالفتی نکردم. نه اینکه بدونمو نگم. همیشه به خیالم بقیه بهتر از من میدونن. حتما علاقه دارمو خودم نمیفهمم.
اما پشت همه ی اینا، یه وابستگی بود، یه طنابی بود که منو وصل نگه میداشت به دنیا و ارتباطاتش. اون ساعت ها این جوری میگذشت که من مینوشتم، بعد میرفتم بقیه رو میخوندم، انقدر میخوندم که دیگه هیچ آپدیت جدیدی نباشه. ( درست مثل الان که هر ۵ دقیقه وبلاگ رو رفرش میکنم تا نوشته های جدید رو بخونم، بعضی از نوشته ها رو کلمه به کلمه که آپدیت میشه دنبال میکنم تا کامل پابلیش بشن)
خب یه بعد هنری یا شایدم مهندسی هم داشتم، که با قالب بلاگ بازی میکردم. کد رو باز میکردم وانقد بالا پایینشو تغییر میدادم که تو این صحیح و خطا کردن، یه شکل جدیدی ساخته بشه.
خلاصهی این حرفا این بود که الان من عجیییب ولع کربوهیدرات کردم، بعد این سالها دوری. شاید نتونم جلوی خودمو بگیرم و یهو روزی چندین تا پست بذارم و فقط از در و دیوار حرف بزنم.
شما به بزرگیتون ببخشید.
+۱
پاسخ دادنحذفنمیدونم چرا نمیتونم معنیش روبفهمم 🫣
حذفعزیزمی. یعنی من رو هم اضافه کن به این حسا.
پاسخ دادنحذف>:*<
حذف