۲۰ خرداد ۱۴۰۵

Happiness is a skill

 صفر- کلاس یوگای سه‌شنبه ها با [جی]. امروز [جی] کلاس رو با این جمله شروع کرد happiness is a skill. میگفت یک مدیتیشنی پریشب‌ها گوش میداده و رسیده به این جمله. بعد فکرم رفت به جاهای دور، به فردا صبح و جلسه‌ام، به مامان، به جواب اس‌ام‌اس [آ] و به ... وقتی دوباره فکرم سر کلاس فرود آمد، [جی] می‌گفت جرقه‌های تازه در حرکت کردن می‌خورند و نه در سکون و اینرسی. دوباره رفتم جاهای دور. 

یک- من آدمِ اینرسی هستم. رویابافی، اینرسی است؟ سکون است؟ من انقدر رویاهام را نشخوار می‌کنم تا مسیْر جلوی پاهام روشن شود و بعد حرکت و حرکت و حرکت. قسمت عجیب داستان اینجاست که این «بلا» بعد از مهاجرت سرم آمد. قبل از «اینجا» در لیگ آنها بودم که «میپرم بعد وسط راه یه کاریش میکنم». 

دو- شغل کارمندی‌ام مربوط به سرهم‌بندی استراتژی برای این محصول و آن محصول است. رییس اوایل فکر می‌کرد‌ کند هستم. ولی بارها دید که «کند» نیستم.صرفا تا قبل از روشن شدن مسیر حرفی نمی‌زنم و وقتی استراتژی روشن شد برای خودم، تیم را با خودم همراه می‌کنم و به مقصد مورد نظر می‌رسیم. دست از سرم برداشت. 

سه- دو سه ماهی هست زیر اضطراب کار دست و پا می‌زنم. از جای عجیبی آب می‌خورد. بیرونی نیست. از درون آشوب و متلاطم و مضطرب‌ام. مدام نگران‌ام. مدام ذهن‌ام مغشوش است و این خیلی برای مغز مهندسی من عجیب است. خودم را با این ابعاد تلاطم و فکر نا‌منظم و فراموش‌کار و شلخته نمی‌شناسم. در این آشفتگی ذهنی هر چقدر هم که بنشینم و فکر کنم، مسیر روشنی یافت نمی‌شود که نمی‌شود، من می‌مانم و سکون. 

چهار- وبلاگ‌نویسی برای نظم دادن به تلاطم فکری؟ برای قرار و مداری با خودم برای دست و پا نزدن و آرام گرفتن؟ برای به چیز دیگری غیر از کار فکر کردن؟ برا مدیتیشن؟ برای بازیابی لذت؟ «بپریم بعد ببینیم اون وسط چی میشه»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر