۲۰ خرداد ۱۴۰۵

چهارشنبه سوری

قرصای جدید دیوونگی صبحا نشاطی و انرجیکم می‌کنه هرچی به شب که می‌رسه اثرش کمتر می‌شه خموده و غمگین می‌شم. یه ورم نیمه اول درباره‌ی الیه یه ورم نیمه‌ی دومش. اما زندگی واقعیم وسط چهارشنبه‌سوریه. خونه‌م نقاش و بنا و خدمتکار میرن میان لباسا و وسایلم هر وری ریخته بوی رنگ تو خونه پیچیده لباسمو از خشکشویی نگرفتم آیفون خونه پنلش سوخته صدها تماس بی‌پاسخ دارم در روابطم مونده و وامونده‌م سرکارم هرروز یک بحران بیرون جنگ و آتیش‌بازی. سعی می‌کنم ذهنمو شل کنم. فقط به این فکر کنم صبح از کوکی فروشی محله یه کوکی بگیرم و پشت کارت پستال بنویسم غصه دریا رو نخور، دریا رو برات آوردم. 

هیچ نظری موجود نیست: