پنج روز دیگه ددلاین سابمیت کردن پایاننامه است. پنجروز دیگه مونده. وقتی از فشار کار و استرس خسته میشم یه قید «فقط» اضافه میشه اول جمله و پنج رو شل میگم، اما وقتی به حجم کاری که باید تو این مدت انجام بدم فکر میکنم، «فقط» میشه «هنوز»، پنج رو میکشم و ساعتها رو هم حساب میکنم که بیشتر به نظر بیاد.
اینروزها با استرس وحشتناک میگذره. همین الان که دارم تایپ میکنم از ذهنم میگذره حالا واجبه اینقدر این چالش رو جدی بگیرم؟ اما خب استریک رو من جواب میده. همینطوری +سه ساله که تو دوولینگوام. امروز آیدا گزارش عملکرد یک هفته رو منتشر کرده و من از اینکه بین تیکهام جای خالی بیفته خوشم نمیاد. این یعنی یه جورایی به خودم برای دیر شروع کردن سخت نگرفتم. جمعه از پایاننامهام دفاع کردم و شبش چالش رو شروع کردم.
استرس دارم، در حدی که نمیدونم یکشنبهشب چی قراره بارگذاری کنم و اصلا درمیاد یا نه. کلا دههفته وقت داشتیم که تو هفته نهم باید دفاع میکردیم. خودش کلی وقت گرفت و من تو همین مدت باید کل پرونده ویزای ماماناینا رو هم آماده میکردم تا شاید بشه و بتونن برای فارغالتحصیلی بیان.
ویدیو کال کردم خونه. گفتم دانشگاه گفته بهتره فعلا صبر بکنیم و زوده دوباره به سفارت ایمیل بزنه. مامان گفت دیگه وقتی نمونده! تو دلم گفتم همیشه یه دلیلی برای نارضایتی هست. همیشه یه چیزی کمه.
میخواستم از وضعیت خودم هم آپدیت بدم. گفتم کارام عقبه و زیاده و خیلی استرس دارم. مامان گفت حالا نذار بمونه روز آخر، شنبه بفرستش. داشتم منفجر میشدم. زو. قطع کردم.
همین ایدهآلگراییِ آموخته باعث شده از هیچ دستاوردی لذت نبرم. فکر میکنم چطور یادش گرفتم؟ تو چه برحهای ازم خواستنش؟ در مورد خودم یادم نمیاد... یا بهتره بگم به شکل تنبیه نبوده، همیشه تحسین و تشویقی بوده که ترسیدم از دستش بدم. اما بیشتر از همه تو توقعاتشون از خودشون دیدنش و یادش گرفتم. ما یه خانواده سهنفرهایم که همیشه داریم میدویم و هیچوقت هم نمیرسیم. انگار هیچوقت هیچچیز به اندازه کافی خوب نیست! یا من امشب خیلی خسته و تاریکم که قیدهام اینقدر مطلقن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر