۱۶ خرداد ۱۴۰۵

دستایِ گرمت کجا رفت بابا؟ (سه)

 امروز خیلی به بابا فکر می‌کردم و بسیار براش دلتنگ بودم. گاهی وقتا با خودم می‌گم اگه بود زندگی من چه شکلی می‌شد؟ زندگیِ همه‌مون. می‌دونم از این‌که بچه‌ها انقدر بزرگ شدن و نقشِ بابابزرگ رو بازی می‌کنه، قند تو دلش آب می‌شد. می‌دونم از شوخ و بامزه بودن پسرک کلی می‌خندید. می‌دونم هم که دخترک رو یه‌طور دیگه‌ای دوست می‌داشت، همونطور که من رو. به بابا فکر می‌کنم، به آخرین مکالمه‌ای که داشتیم، به گریه‌ش پشتِ گوشی، به اعصابِ خرابِ خودم از اوضاعِ خونه که خیلی دل بهش نداده بودم و حالا فکر می‌کنم که چرا؟ اعصابم خورد بود چون بچه‌ها زودتر مسواک نمی‌زدن بیان لباس خواب بپوشن و بخوابن؟! همین؟ حالا برام چه‌قدر احمقانه به نظر میاد… به بابا فکر می‌کنم، به آخرین نگاهی که بهش انداختم وقتی روی تخت بود تـو ورودی غسالخونه، من و اون. به بالاتنه‌ی شکافته و سرسری بخیه خورده‌ش، به لب‌های ورم‌کرده‌ش، به خونِ خشک‌شده‌ی کنارِ بینی‌ش، به دستاش… آخ که از دستاش وقتی بین دستام گرفتمو بوسیدمو لبم یخ کرد. با خودم گفتم دستایِ گرمت کجا رفت بابا؟! همون دستایی که وقتی یه غریبه‌ی سالخورده کارتش رو گرفت سمتم، از شباهتش به دستات شوکه شدم و زار زار گریه کردم… به بابا فکر می‌کنم. بابا دستایِ گرمت کجا رفت تـو این سرما؟! 

۳ نظر: