همهی میوههای ونکوور خوشمزه نبودن ولی گیلاساش حتی از گیلاسای سیاه و گندهی مشهد هم بهتر بود.
امروز که تو میوهفروشی داشتم گیلاس تو کیسه میریختم یادش افتادم. خیلی وقتای دیگه هم یادش میوفتم.
من تو ونکوور خوشحال بودم؟ نه.
دلم برای ونکوور تنگ میشه؟ خیلی
اینو یه فیلتر در نظر بگیرید بکشید روی همهی زندگیم. همهش عین بندباز بیتعادل روی بندم. هی تلاش میکنم خودمو نگهدارم. دستامو باز میکنم. به یه نقطه خیره میشم. یهو عطسهم میگیره مثلا. همهچیز از دستم درمیره.
بعد با خودم فکر میکنم که کی خوشحال بودم یا راضی بودم؟ یه موقعیتی که فکر میکنم نمیتونم برای مدت طولانی توش باشم.
توی اون موقعیت خیلی چیزا نیست. وقتی که اون چیزا هست خوشحالی نیست.
بعد میگم کاش یه آوداکداورا یکی میگفت و من غیب میشدم. از زندگی و مغز مامانم پاک میشدم. اگه یه نقطهی چسب باشه که منو وصل کنه به دنیا، مامانمه و امروز که کنارم داشت به گیلاسا نگاه میکرد، با خودم گفتم کاش بشه یه روزی ببرمش ونکوور و تو استنلیپارک زیر سایهی درخت بشینیم و از اون گیلاس خوشمزهها بخوریم و خوشحال باشیم، تو یه زندگی دیگهای.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر